هشدار: این ویدیو از ابتدا حاوی تصاویر دلخراش و ناراحتکننده است.
تصور کنید روی زمین افتادهاید. ده-پانزده مرد مسلح شما را برای چند دقیقه تا سر حد مرگ میزنند و بعد یکی از آنها با موتور چندبار به صورت شما میکوبد و لحظهای که فکر میکنید دیگر همه چیز تمام شده، یکی از آنها -از فاصله نزدیک- با شاتگان ساچمهای به صورت شما شلیک میکند.
این گزارش، روایت «پوریا علیپور» است، پسر نازیآباد؛ شهروند معترضی که بهصورت معجزهآسایی زنده ماند و الان یکی از شاهدان عینی جنایتهای نظام جمهوری اسلامی است.
آنچه در فیلم خواهید دید و در این گزارش خواهید خواند، فقط روایت شب حادثه نیست؛ بلکه حکایت یک زندگی است که بهروشنی نشان میدهد تنها آسیبدیدگان نیستند که هزینه سرکوبهای جمهوری اسلامی را میپردازند، بلکه نزدیکان آنها هم به گونهای دیگر آسیب میبینند.
پوریا و همسرش «مونا غریبشاه» بهدلیل آزارواذیتهای نیروهای امنیتی، یک سال و نیم پس از آسیب دیدن، به «آلمان» پناهنده شدهاند. کشوری که این روزها میزبان بسیاری از معترضان ایرانی و آسیبدیدههای جنبش «زن، زندگی، آزادی» است.
***
«هر باتومی که میزدند، میگفتم آخریش است، طاقت بیاور؛ اما میزدند. ولکن نبودند. تا جاییکه نیروهای سرکوبگر پیاده دو طرف من ردیف شدند، تونل باز کردند و راه دادند به سرکوبگری که موتورسوار بود. او هم با موتور شروع کرد به صورت من ضربه زدن. پشتسرش یک نفر آمد و گفت «بروید کنار»، فکر کردم میخواهد من را نجات بدهد. خواستم نگاهش کنم، اسلحه را گرفت و زد توی صورتم.»
پوریا در ایران مهندسی عمران خوانده بود و سالها بود که در همین رشته کار میکرد. مونا، همسرش هم مهندس نرمافزار کامپیوتر است و در ایران شاغل بود. باوجود تمام محدودیتها، پوریا، مونا و دوستانشان سعی میکردند زندگی تقریبا معمولی داشته باشند و همزمان به فعالیتهای مدنی بپردازند. مونا و پوریا در سال ۱۳۹۸ ازدواج کردند، اما شروع زندگی آنها با تحقیر و توهین از طرف نیروهای انتظامی همراه بود.
همانطور که پوریا مقابل دوربین ما روایت میکند که برای فیلمبرداری عروسیشان، ماموران انتظامی استان «مازندران» آنها را با لباس عروس و داماد بازداشت کردند و در پاسخ چرایی این بازداشت گفته بودند: «خدشهدار کردن عفت عمومی.»
اگر ایرانی باشیم و مخالف با هنجارهای حکومتی که به جامعه ایران تحمیل شده است، احتمالا تجربه مشابهی خواهیم داشت از اینگونه بازداشتها؛ اما آنچه بر پوریا و مونا گذشت، حکایت از ظلمی مضاعف و جنایتی دارد که پوریا بازماندهای از آن است با صورتی زخمی.
وقتی قرار شد پوریا مقابل دوربین «ایرانوایر» بنشیند، از او خواستم تا گردنبند خود را در بیاورد تا در ضبط صدا مشکلی نباشد. اما پاسخ داد: «امکان ندارد، این گردنبند از من جدا نمیشود.» گردنبند را بالا آورد و کنار صورت زخمیاش گرفت؛ طرح همان طرح بود. ستاره را میماند که یکی بر صورت داشت و دیگری را بر گردن. خودش میگفت: «ستاره افتخارآمیزی است.»
دلش نمیخواست که فیلمش غمگین شود. میگفت که میخواهد بهجای غم، به مخاطبان روحیه بدهد؛ اما پشت آن چهره خندان، جنایتی عیان خودنمایی میکرد. نهفقط برای خودش، بلکه برای مونا هم که پشت دوربین اشک میریخت. هرچند مونا هم که به قول خودش «بچه نازیآباد» است، مقابل دوربین با لبخندی دلنشین هرآنچه عذاب کشیده بود، روایت کرد.
حتی مرگ هم نتوانست جلوی سرکوبگران را بگیرد
پوریا در اعتراضات سراسری به خیابان آمد. در آن روزهای پر خشم و خون، بسیاری میگفتند که اگر اعتراضات به مناطقی مثل «نازی آباد» تهران کشیده شود، یعنی توانسته است گستره عظیمی را به خیابان بکشد. وقتی ویدیوها از محلههایی مثل نازیآباد منتشر شد، امید به شکلگیری یک انقلابی گسترده بیش از پیش شدت یافته بود.
پوریا در کرمانشاه دوره سربازیاش را طی کرده بود و با کًردها احساس نزدیکی داشت. اما سرنوشت «مهسا (ژینا) امینی»، دختر کُردی که در سفری کوتاه به تهران توسط گشت ارشاد بازداشت و کشته شد و شروع جنبش ژینا، سرنوشت مونا و پوریا را تغییر داد. به قول پوریا، ژینا مهمان تهرانیها بود، اما بهجای پذیرایی، او را کشتند. پوریا هم مثل بسیاری از معترضان، دلیل دیگری هم برای به خیابان آمدن داشت؛ اگر این اتفاق برای مادر، خواهر یا همسرش مونا رخ میداد، آیا میتوانست سکوت کند؟
وقتی اعتراضات به نازیآباد رسید، مونا هم تصمیم گرفت به خیابان برود. با پوریا تماس گرفت و گفت که دلش طاقت نمیآورد که تا رسیدن پوریا صبر کند و بهتنهایی قدم به خیابان گذاشت. همزمان پوریا نیز راهی اعتراضات شده بود. شب فرا رسیده بود. همان شبهایی که تاریکی سیطره میانداخت و نور، نور لیزر بود و صدا، صدای شلیک.
مردم مقابل نیروهای سرکوب صف کشیده بودند. پوریا در خط جلو قرار داشت. سرکوبگران در دستههای پرشمار از سمت «چهار راه دخانیات» از راه رسیدند و دست به سلاح بردند. گاز اشکآور توانست معترضان را پراکنده کند. پوریا سر برگرداند و دید همگی رفتهاند و چند نفر باقی ماندهاند. او هم برای حفظ جانش فرار کرد. در کوچهای پیچید. ماسکش را درآورد و به آرامی قدم برداشت. خیال میکرد که نیروهای سرکوب را میتواند اینگونه فریب دهد. اما پوریا شناسایی شده بود و سرکوبگران او را در همان کوچه و زیر همان سقفی که نامش را «قتلگاه» گذاشتهاند، تنها به دام انداختند.
انگار که تمام آن سرکوبگران، موتورسوار و پیاده، با یک «دشمن» تنها شده بودند. میزدند، با باتوم و لگد. تونل باز کردند. با موتور به صورت پوریا میکوبیدند. موتور کنار میرود، یکی از سرکوبگران باتوم را برعکس میگیرد و با انتهای آن بر سر و صورت پوریا میکوبد. میخواست باتوم را بگیرد، اما دستش را شکسته بودند و نتوانست.
پوریا خیال میکند که اگر خودش را به مردن بزند، سرکوبگران مطمئن میشوند که او مرده است و از بدنش میگذرند. تکان نخورد. همه انرژی خود را جمع کرد تا تکان نخورد؛ اما انگار تمامشدنی نبود. فیلمبردار که هیچگاه معلوم نشد کیست و چه بر سرش آمده، صدایش در ویدیو میپیچد که «مرد… مرد… .» پوریا اما زنده بود.
یکی از ماموران انتظامی جلو آمد و به دیگران گفت که عقب بروند. پوریا فکر کرد آن شخص برای آرام کردن دیگران و نجات او آمده است. سرش را بالا آورد، به او نگاه کرد. لوله شاتگان را مقابل خود دید. صدای شلیک و تمام. یک بخش از صورت پوریا کنده شد و ساچمهها در صورتش به داغی فرو رفتند.
یک ماه بعد؛ وقتی ویدیو منتشر شد
همزمان مونا مقابل دوربین شروع به صحبت میکند. همان لحظاتی که پوریا زیر ضربات ماموران سرکوبگر بود، مونا و مادر پوریا بیتاب شده بودند. انگار که انتظار فاجعهای را میکشیدند. شروع به تماس با موبایل پوریا کردند. هیچکس جواب نمیداد. به قول مونا، «بدترین تماسهای از دسترفته زندگیام را آنجا داشتم.»
ماموران پیکر نیمهجان پوریا را احتمالا به خیال آنکه او را کشتهاند، در همان «قتلگاه» ترک کردند و رفتند. دری باز شد، پوریا را کشیدند داخل. با دوستانش تماس گرفتند، آنها هم به مونا خبر دادند. اما هیچکس شاید تا لحظه انتشار آن ویدیو، باور نمیکرد که دهها مامور سرکوبگر بر سر یک نفر ریخته بودند و تا سر حد مرگ او را میزدند. چرا؟
و این «چرا؟»، پرسشی بود که از همان شب تا هنوز پوریا و مونا را همراهی میکند. «مگر چه کرده بود؟»، «چند نفر به یک نفر؟» و باز هم تکرار «چرا؟»
مونا و مادر پوریا و دوستانشان،خودشان را به پوریا رساندند و تلاش کردند که او را هرچه سریعتر به بیمارستان برسانند، اما ماموران امنیتی و انتظامی تمام بیمارستانها را قرق، کنترل و معترضان زخمی را بازداشت میکردند. به قول مونا، مقابل بیمارستانها «تونل وحشت» تشکیل داده بودند.
بالاخره اورژانس را خبر کردند؛ از ترس آنکه پوریا خونریزی داخلی کرده باشد. اورژانس با کمک راننده آمبولانس که صورت پوریا را باندپیچی کرده بود، پوریا را قبول کرد و در نهایت پزشکی پیدا کردند که صورت از بین رفته را به پوریا برگرداند؛ با یک ستاره باقی مانده از آن شب پر وحشت.
ویدیو حمله نیروهای انتظامی به پوریا یک ماه پس از واقعه در شبکههای اجتماعی منتشر شد. شدت خشونت بهحدی بود که حتی نیروهای انتظامی که معمولا اهمیتی برای سرنوشت معترضان قائل نیستند مجبور به واکنش شدند و «مهدی حاجیان»، سخنگو «فراجا» در صداوسیما جمهوری اسلامی به سخن آمد که با ماموران برخورد خواهند کرد.
🎥این ویدیو حاوی صحنههای دلخراش و آزاردهنده است.در این ویدیو که مربوط به ۳۰مهر و نازیآباد #تهران است، گروهی از نیروهای امنیتی یکی پس از دیگری، فردی را مضروب نموده و نهایتاً به سمت وی شلیک میشود. #اعتراضات_سراسری #مهسا_امینی #اعتصابات_سراسری pic.twitter.com/rb07aYRUvd
— ایران وایر (@iranwire) November 1, 2022
حالا موناست که روایت میکند: «باورم نمیشد. فکر میکنم پوریا خودش را برای من لوس میکند. در ذهنم جا نمیشد که این همه آدم یک نفر را تنها بزنند. باور نمیکردم؛ تا وقتی آن فیلم درآمد.»
پوریا میگوید: «مونا بعد از اینکه فیلم را دیدیم گریه میکرد و میگفت حلالم کن. باورش نمیشد.»
مونا اما احساس خودش را اینطور توصیف میکند: «لحظه به لحظهاش درد کشیدم. لحظه به لحظه از صمیم قلب آه میکشیدم. انگار فیلم سینمایی است که طرف با موتور روی بازیگر میرود. مگر میشود؟ از آن فاصله با شاتگان بزنی در صورت یک نفر. مگر چه کرده بود؟ اصلا دو تا شعار داده بود. تهش باید این شود؟ واقعا وحوش اسم خوبی است که روی آنها گذاشتهاند.»
چشمان مونا خیس میشود و ادامه میدهد: «پوریا خوشگل بود. الان هم خوشگل است؛ اما واقعا چهرهاش را دوست داشت. خیلی محبوب بود. همه میگفتند شبیه بازیگرها و مدلها است. برایش خیلی ناراحت بودم. برای خودم اصلا ناراحت نبودم. اگر بدتر از این هم بود روی چشمهای من بود. چون دوستش داشتم.»
پوریا قبل از اینکه فیلم آن شب منتشر شود، احساس تنهایی بیشتری داشت. شاید احساس میکرد که کسی نمیتواند باورش کند: «پوریا نمیتوانست خودش را نگاه کند. دنبال چرایی ماجرا بود. مدام باید خودش را ثابت میکرد که این زخم برای چیست و میگفت من دعوایی نیستم، من مهندس هستم. عذابهای پوریا که بخیهها را درمیآوردم و پانسمان را تعویض میکردم به جان میخریدم. ریشش داخل زخم بود. تمیز کردنش سخت بود. درد جسمانیاش مال من نبود، ولی روان من آسیب میدید. همه لحظههای درمان را پابهپایش بودم؛ به جبران آن شبی که با پوریا نبودم.»
دوره درمان پوریا تحت مراقبت خانوادهاش بیش از یک سال طول کشید. باوجود خرد شدن استخوانهای دست چپ، شکستگی بینی و جراحتهای عمیق صورت، پوریا سعی میکرد که روحیه خود را حفظ کند و به اطرافیان خود نیز روحیه دهد؛ مثل وقتی که ناراحت بود از غمگین شدن مصاحبهاش در مقابل دوربین ایرانوایر.
اعتراف اجباری در دوران نقاهت
اعتراف اجباری مقابل دوربینهای حکومتی، یکی از ابزارهای همیشگی جمهوری اسلامی در سرکوب معترضان و منتقدان خود است. اما شاید عجیب به نظر برسد که پس از پخش ویدیو شب حادثه، ماموران نیروی انتظامی با او تماس میگیرند و به او وعده میدهند که ماموران خاطی تنبیه خواهند شد و با دوربین به سراغ او میروند.
پوریا وکیل گرفت. او «پیام درفشان»، وکیل دادگستری را انتخاب کرد. بعد از ثبت شکایت بود که یک روز ماموران با دوربین، شیرینی و گل به دست با حضور مملو لباسشخصیها در کوچه به دیدار پوریا رفتند. به پوریا گفتند که «اتفاق» بوده و پیگیری خواهند کرد. کاغذی به دستش دادند. دکمه روشن شدن دوربین را زدند. میکروفون را هم به پیراهناش وصل کردند: «جوری صحبت میکردند که بخون!»
روی کاغذ نوشته شده بود که «من عاشق نظام هستم»، «من عاشق رهبرم هستم.» پوریا تصمیم گرفت که بخواند، اما نه آنچیزی را که آنها نوشته بودند. کاغذ را به دست گرفت و خواند: «من عاشق سرزمینم هستم. من عاشق این مرز و بوم هستم.» و شخصی که معلوم نیست از صداوسیما بود یا نهادی دیگر، مدام تکرار میکرد: «خودمان درستش میکنیم.»
بعد از خواندن این متن، تمامی آن گروه که مثلا به عیادت آمده بودند، خانه پوریا را ترک میکنند.
پوریا؛ عضوی از خانواده آسیبدیدگان جنبش آزادیخواهی
تجربه آسیب دیدن در جنبش مهسا، پوریا را از یک جوان معترض، به یک فعال سیاسی تبدیل کرد. او در اولین فرصت با مونا به محل حادثه رفت. در «قتلگاه» ایستاد و به اطرافش نگریست. تجربه تلخ پوریا در جریان جنبش مهسا او را عضوی از خانواده بزرگ آسیبدیدگان جنبش آزادیخواهی در ایران کرد. پوریا با مادران و پدران دادخواه آشنا شد و جوانانی که نیروهای امنیتی و انتظامی چشمان آنها را هدف قرار داده بودند.
خودش روایت میکند: «من پیگیر کشتههای آبان ۹۸ نبودم، با اینکه خودم هم حضور داشتم. مادر "پژمان قلیپور" به من پیام داد که "کاش پسر من هم برمیگشت" پیجش را نگاه کردم. میشناختم. با او تماس گرفتم. گریه میکردم. گفتم اگر قبول کنی من پسرت میشوم. برایت پسری میکنم. چون مدام احساس میکردم پوریا آن شب مرده است. اگر تیر کمی بالاتر یا پایینتر میخورد، من میمردم و میشدم جاویدنام. من هم دوست داشتم با مادرم صحبت کنند و به او سر بزنند.»
پوریا رفت به دیدار مادر پژمان قلیپور. دیگر خانوادههای دادخواه را پیدا کرد. بر مزار کشتههای اعتراضات حاضر میشد. انگار بهدنبال همدردانی بود که درد مشترک با آنها داشت. شاید همان آرامش میکرد. شبی که خانه یکی از دوستانش دعوت داشت، ناگهان با حدود ده نفر از آسیبدیدگان چشمی مواجه شد. وجودش مدام تغییر میکرد.
پوریا به این بخش از روایتهایش که رسید، نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد: «یک نفر را آوردند که هر دو چشمش کور شده. من تا قبل از او بچههایی را دیده بودم که یک چشمشان کور شده است. «حسین نادربیگی» بود. جفت چشمانش کور شده بود. حسین خیلی خوب است، دلش پاک است. همه بچهها دلشان پاک است. حسین داداشم است. دلتنگش هستم. خیلیها به من میگویند قهرمان، میخواهیم ببینیمت؛ میگویم بروید حسین را ببینید. بروید مادران جاویدنامها را ببینید. دلم میخواهد چشمهای حسین باشم.»
در اردیبهشت۱۴۰۳ مونا و پوریا تصمیم گرفتند بهدلیل آزارواذیت نیروهای امنیتی از ایران خارج شوند. آنها برای آخرین بار به «قتلگاه» سر زدند. به قول پوریا، میخواست آن قتلگاه را برای خودش حفظ کند. پساز آن با رفیقشان حسین نادربیگی خداحافظی کردند.
حالا پوریا و مونا کنار هم نشستهاند. تلفن را برمیدارند و شماره حسین نادربیگی را میگیرند. تلفن چندین بار زنگ میخورد. حسین گوشی را برمیدارد. پوریا به حسین قول داده بود هر کجا که رفت، از حسین نادربیگی حرف بزند. حسین را قسم داد که پاسخ واقعی به سوالش دهد.
«حسین پشیمانی از اینکه رفتی؟» این را پوریا میپرسد و حسین پاسخ میدهد: «سوال سختی است. درست است که هدفی پشت حرکت ما یعنی به خیابان رفتن بود. ولی در حقیقت بعضی وقتها کلافه میشوم. آن تاریکی فشار مضاعفی بر من میآورد. حسوحال هیچکاری ندارم. نه میتوانم موزیک گوش کنم، یا با کسی حرف بزنم. فقط تنها کاری که آرامم میکند این است که بیهدف در اتاقها راه بروم.»
پوریا از حسین میخواهد که برایمان بخواند. حسین شروع به خواندن میکند. ترانه «سبب»، اثر «شادمهر عقیلی» با صدای حسین در فضای اتاق طنین میاندازد: «یه کابوسم، تو رویایی. یه پاییزم تو بهاری. من یه مرداب. تو دریایی.»
پوریا که دلش میخواست همهچیز آرام پیش برود و کسی غمگین نباشد، شروع کرد ادامه ترانه را خواندن. خندیدند. با هم خواندند. قربان صدقه هم رفتند و خداحافظی کردند. تا سرنوشت برای آنها در دو سوی جهان چه خواهد.
پرونده شکایت پوریا همچنان در دستگاه قضایی ایران باز است، تا بلکه دادخواهی آنها به فرجامی برسد.
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر