close button
آیا می‌خواهید به نسخه سبک ایران‌وایر بروید؟
به نظر می‌رسد برای بارگذاری محتوای این صفحه مشکل دارید. برای رفع آن به نسخه سبک ایران‌وایر بروید.
بلاگ

خاطرات وکیل تبعید شده از مشهد؛ آخرین دیدار غیرمنتظره

۱۰ شهریور ۱۴۰۳
مرضیه محبی
خواندن در ۵ دقیقه
خاطرات وکیل تبعید شده از مشهد؛ آخرین دیدار غیرمنتظره
آن ملاقاتی که من دستور آن را نوشتم، آخرین دیدار بوده، همان که پرونده‌اش جریانی بود، پرونده‌ای که هنوز رسیدگی به آن بنا بر قول صریح رییس دادگاه انقلاب خاتمه نیافته و حکمی صادر نشده بود.

«مرضیه محبی»، وکیل پایه یک دادگستری در مشهد که اینک به اجبار در خارج از ایران اقامت دارد، صحنه‌هایی از وضعیت دادگاه‌ها را به‌عنوان شاهد عینی حقوق‌دان  تصویر می‌کند. در این نوشتار او دلیل اجازه غیرمنتظره دیدار یک زندانی بهایی ممنوع‌الملاقات با خانواده‌اش را شرح داده است.

***

آن روزها، قاضی تحقیق بودم. پایین‌ترین مرتبه در سلسله مراتب قضایی. ما نخستین زنانی بودیم که از دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ابلاغ قضایی گرفته بودیم. دستگاهی که به حکایت مکرر بسیاری از اصول قانون اساسی، بر بنیان شرع استوار بود. شرعی که مصرانه بر سر امکان قضاوت زنان ایستاده بود. خودمان هم خبر نداشتیم قرار است چه‌کاره باشیم، اما احتمالا حاکمیت قبلا فکرش را کرده بود و می‌توانست پاسخ علمای مدعی را بدهد. بعدها در عمل دریافتیم که در آن سیستم چه کسی هستیم: کسی که مطابق اصول و قواعد، همچون مردان کار می‌کند، اما به حکم نظام جنسیتی حاکم، باید در کسوت قاضی هم محو باشد و دیده نشود.

مانند مردان، دوره کارآموزی قضایی را طی کردیم و مانند آن‌ها در کاخ دادگستری سوگند یاد کردیم، اما وقتی در محل کارمان مستقر شدیم، موج سنگین تحقیر جنسیتی از در و دیوار و نگاه و رفتار آدم‌های نظام قضایی ما را در میان گرفت. ما نام‌مان قاضی بود، حقوق‌مان دست‌کم در نخستین سال‌های کار با مردان برابر بود، اما تنها مسوولیتی که هیچ‌وقت به‌عهده ما گذاشته نشد، «قضاوت» بود. 

زنان قاضی در دادگاه خانواده تا مدت‌ها، پرونده‌ها را تمام‌وکمال و ای‌بسا با دقت و درایت بیشتری رسیدگی می‌کردند. در اتاق‌های کوچکی در مجاورت اتاق‌های درندشت قضات کار می‌کردند و نیش زبان ارباب‌رجوعی که قضاوت یک زن را برنمی‌تافتند و آن‌ها را خانم منشی می‌نامیدند، را تحمل می‌کردند. رای را می‌نوشتند، اما زیر هیچ صورت‌جلسه و رایی را امضا نمی‌کردند. آخر کار، قاضی هر که بود، اوراقی را که خانم قاضی نوشته بود، امضا می‌کرد و بدین‌سان از آن زن که روحش را در اوراق پرونده به‌جا گذاشته بود، رد و اثری به‌جا نمی‌ماند.

بعدها با تصویب قانون حمایت خانواده سال ۱۳۹۲، بسیاری از زنان قاضی، مشاور قضایی دادگاه خانواده شدند. آن‌ها در دادگاه بر میز کوتاه کنار قاضی می‌نشستند، محاکمه را تماشا می‌کردند، بدون هیچ دخالتی، و بعد نظرشان را به قاضی می‌گفتند، بی‌آن‌که مراعات نظرشان الزام‌آور باشد.

به هر حال، دو سه سالی نگذشت که سر از دادگاه انقلاب درآوردم، نه به‌عنوان پرسنل آن دادگاه، بلکه به‌عنوان قاضی ناظر زندان، از آن‌رو که آن روزها دفتر هیات نظارت بر زندان، در ساختمان دادگاه انقلاب مستقر بود.

 یک قاضی باسابقه رییس هیات بود و من در واقع زیر نظر او کار می‌کردم. همواره از بلندی اقبالم راضی‌ام که چرخ روزگار چند صباحی مرا به آن‌جا پرتاب کرد تا بتوانم به روشنی بفهمم که زندانی می‌تواند در زمره شریف‌ترین و اخلاقی‌ترین و فداکارترین آدمیان باشد، حتی اگر بار ارتکاب سنگین‌ترین جرایم ممکن را بر دوش بکشد. و این‌که چقدر می‌توان این اسیران روزگار را که در جهنمی برساخته‌ آدم، زندگی می‌کنند، دوست داشت.

رییس وقت دادگاه سعی می‌کرد آدم مخوفی جلوه کند. کج‌خلق، خشن و یک‌دنده بود. بی‌نیاز به قوانین و مقررات، بسته به حال و روزش، مقررات خاص خود را داشت. یادم هست یک‌بار کسانی از او خواسته بودند، روی دیواره‌های کوتاه کنار راهروها که همه به سالن بزرگ طبقه همکف مشرف بود، حصاری، نرده‌ای چیزی بکشد که مانع خودکشی زندانیان شود. گفته بود، بگذارید همه‌شان خودشان را پرت کنند، بلکه ما هم نفسی بکشیم.

قصه‌ای که امروز می‌گویم، چون هسته‌ یک درد مزمن که گذار روزگار آن را کرخت کرده، در روانم گه‌گاه تیر می‌کشد. آن روزهای تابستان سال ۱۳۷۶، به‌عنوان بخشی از تکلیف کاری، باید پاسخ گروه‌گروه زنان بلوچی را می‌دادم که بیش از هزار کیلومتر راه را با اتوبوس، در آن تابستان تفتیده، پیموده و آمده بودند با پسر یا همسر زندانی خود ملاقات کنند و بروند و نمی‌توانستند منتظر روال معمول ملاقات حضوری زندان شوند که در فواصل معین صورت می‌گرفت. دست‌ودلبازانه، دستور انجام ملاقات خارج از نوبت را صادر می‌کردم، آن‌قدر که رییس زندان به رییسم شکایت کرده بود.

آن‌روز، رییس دادگاه انقلاب مشهد برخلاف معمول که دستورات خود را می‌نوشت، تلفن زد و گفت تا چند دقیقه دیگر همسر یک زندانی به اتاق من خواهد آمد که به دستور قاضی پرونده، ممنوع‌الملاقات است. گفت که پرونده‌اش جریانی است، تلفن خش‌خشی کرد و صدا نامفهوم شد. پرسیدم جنجالی یا جریانی؟ این را از این رو می‌گویم که در این مکالمه، اطمینان قطعی حاصل کردم که واژه «جریانی» را درست متوجه شده‌ام. گفت: «هم جریانی و هم جنجالی. به زندان بنویس که حتما همین امروز به خانواده‌اش ملاقات حضوری بدهند و دستور ممنوع‌الملاقاتی قاضی را نادیده بگیرند.» مکثی کردم. او فهمید، گفت مسوولیت این کار با خودش است و اگر مشکلی پیش بیاید، اوست که پاسخگو خواهد بود.

چند دقیقه بعد، آن زن که چادر سیاه به‌سر داشت و اضطرابی سخت در چهره‌ به‌ظاهر آرامش موج می‌زد، آمد. پرسیدم چطور شده که رییس دنبال ملاقات شما با همسرتان است؟ گفت: نمی‌دانم، خودم هم گیج شده‌ام، بعد از این همه وقت که او را ندیدیم و صدایش را نشنیدیم، صبح تلفن زدند که فوری بیایید برای ملاقات. سر حرف را باز کردم که ته‌وتوی ماجرا را دربیاورم، فقط فهمیدم که زندانی بهایی است. زن نخواست حرف بزند و ناگهان برخاست، نامه را گرفت و رفت.

نام زندانی اما برای همیشه در خاطرم ماند: «روح‌الله روحانی».

فردا شب آن روز، صدای اخبار «بی‌بی‌سی» در خانه پیچیده بود. ناگهان آن نام از رشته واژه‌های گوینده جدا شد و مثل گلوله‌ای که از دهانه توپی شلیک می‌شود، به خیالم خورد. او را سحرگاه اعدام کرده بودند. پس آن ملاقاتی که من دستور آن را نوشتم، آخرین دیدار بوده، همان که پرونده‌اش جریانی بود، پرونده‌ای که هنوز رسیدگی به آن بنا بر قول صریح رییس دادگاه انقلاب خاتمه نیافته و حکمی صادر نشده بود. به‌عبارتی، جریانی تصمیم گرفته بود او را حذف کند، بی‌محاکمه. لابد رییس به یکی دیگر هم زنگ زده، گفته چند متر طناب بردار، فلانی را دار بزن، جوابش با من.

اما بهت ویران‌گر به همین‌جا ختم نشد. روز بعد تلویزیون جمهوری اسلامی بیانیه‌ دادگاه انقلاب را خوانده بود که خبر بی‌بی‌سی را تکذیب کرده و گفته بود چنین شخصی، «تحت نام روح‌الله روحانی»، به حکایت اداره ثبت‌احوال مشهد، اساسا از مادر زاده نشده، چه برسد به این‌که اعدام شده باشد.

از بخش پاسخگویی دیدن کنید

در این بخش ایران وایر می‌توانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راه‌اندازی کنید

صفحه پاسخگویی

ثبت نظر

اخبار

واکنش فعالان صنفی معلمان به سخنان پزشکیان: سرمایه‌گذاری در آموزش نیاز است

۱۰ شهریور ۱۴۰۳
خواندن در ۴ دقیقه
واکنش فعالان صنفی معلمان به سخنان پزشکیان: سرمایه‌گذاری در آموزش نیاز است