زن با صورت برافروخته و گریان، هر دو دستش را روی میز بلند قاضی گذاشته و ملتمسانه میخواست که کارش را با سرعت انجام بدهد، اما هرچه قاضی توضیح میداد که چه باید بکند، زن کمتر میفهمید. چشم قاضی به من افتاد که معطل ایستاده بودم و از من خواست آن زن را توجیه کنم و دادخواستی برایش بنویسم.
ساعتی بعد در راهرو دادگاه کنارش نشستم. چادر سیاه به سر داشت و یک دختربچه پنج شش ساله با رخت مدرسه مضطربانه به او چسبیده بود. از کیسه پلاستیکی که در دست داشت، عکس جنازه سیاهشده و خونآلودی را پیش چشمانم گرفت و سیلاب اشک دوباره جاری شد.
شهربانو بیستودو سه ساله بود و از حاشیههای دور تهران میآمد. دو سه ساعتی در دفتر مینشست، چای و نانی میخورد و حرف میزد و میگریست و کرایه راهش را میگرفت و باز میگشت.
جنازه از آن برادر واقعی شهربانو بود، اما نام پدر و مادری که در شناسنامه او درج شده بود با نام والدین شهربانو تفاوت داشت. میگفت آنها خاله و شوهر خالهام هستند، که برادرم را بزرگ کرده و نام خودشان را بر او گذاشتهاند. میگفت آن روزها، پدرم مرده بود و اثری هم از مادرم نبود، من را عروس کردند و این بچه را هم دادند به خاله که با هفت بچه خودش بزرگش کند. بچه در پانزدهسالگی فراری از مدرسه و سارق سابقهدار و معتاد بوده و با زن همسایه سر و سری داشته است.
من باید به دادگاه ثابت میکردم که بین آنها رابطه خواهر و برادری برقرار بوده و شهربانو وارث قانونی برادر و ولیدم اوست و میتواند در پرونده قتل، نقش شاکی را داشته باشد.
پرونده اثبات نسب با پیچ و تاب فراوان به انجام رسید و شهربانو خواهر قانونی مقتول شد که دوباره سر رسید و پرونده انحصار وراثت و قتل را پیش روی من گذاشت.
گفتم تا اینجا همراهت بودهام و اینک از ما به خیر و از تو به سلامت.اشکش جاری و ناله و نفرینش از روزگار و بیپولی و محرومیت به آسمان رفت.گفتم من نه وکالت در پرونده قتل را بلدم نه حاضرم بروم برای صدور حکم اعدام کسی چکوچانه بزنم.
مات و مبهوت گفت: «وااا، خوب سهمتو ور میداری!»
سهم از چی؟«از دیه. باور کن خانواده قاتل پولدارن، قاچاقچی هستن و پول خوبی در میارن و اگر خوب کار کنی دیه خوبی میگیریم.»
در داستان این زن اسیر شده بودم و نمیتوانستم خودم خلاص کنم و از اهانتهایش بگریزم. خلوص ساده این آدم که از همه نعمات عالم امکان بینصیب مانده و خوی وحشی تربیتنیافتهاش بیش از حد انسانی بود، دستانم را بسته بود.
در گیرودار طرح دعوای انحصار وراثت که مقدمه ورود به پرونده قتل بود، به ناگاه مردان تنومندی با سبیلهای از بناگوش در رفته و خالکوبیهای به نقش مادر و قلب شکسته و گل سرخ و تبرزین بر سینه و بازو و لهجه زنگدار روستاییان گلستان و مازندران سر رسیدند و پیرزن فرتوت سیهچرده سپیدگیسوی ژندهپوشی را که سرش روی گردن لاغر بالا و پایین میرفت و الفاظی نامفهوم به لب میآورد را همراه آوردند و مدعی شدند که او هم وارث پسرک مقتول است.
اما پیرزن که یک قرن پیش با ایل و تبار خود از صحراهای سیستان به دامان سبز شمال کشور گریخته بود، تاب مسافت طولانی را نیاورد و از خیر میراث احتمالی گذشت و مرد و از بخت بد چهار پسر او به همراه شهربانو شدند اولیای دم.
پرونده در جریان بود و آنها هرچند روز یک بار میآمدند. نخست در ضرورت اعدام قاتل و اعمال حق خود بر انتقام و حفظ شرافت خانوادگی داد سخن میدادند. عموی بزرگتر در میانه دفتر میایستاد، به اشاره طناب دار را به گردن قاتل نامریی میانداخت، با یک لگد چهارپایه فرضی را میانداخت و به بالای دار نگاه میکرد و دستهایش را بهم میزد و میگفت میکشیم.
بعد شهربانو میرسید میگفت: «نمیکشیم، درسته؟ شوخی میکنین دیگه، میخوای بکشی بکش، اما سهم دیه منو اول بده تا بذارم بکشی.» و همه مرگ را زیر زبانشان مزمزه میکردند. دیری نمیپایید که برای گرفتن دیه توافق میکردند و میرفتند.
هرچه پرونده پیش میرفت و همشیرین شهربانو غلیظتر میشد: «دیه را میگیریم و خونه میخرم، بهتره حیاط داشته باشه، بچه بازی کنه، رخت پهن کنم، سبزی پاک کنم.»
قاتل، جوان کوچکاندام هجده ساله بود. سربهزیر و شرمسار و شبح مرگ بر شانههایش سنگینی میکرد. گفت: «آن روز از زندان آزاد شدم و یکراست رفتم پیش زنم، اما مقتول را در خانهام یافتم، چیزی نگفتم، فردا دوباره رفتم او آنجا بود، به باغ پشت خانه بردمش و هفده ضربه چاقو...»
قاضی پرسید: «چرا زندان بودی؟»گفت: «سرقت آقای قاضی.»گفت: «چه چیزی؟»گفت: «برنج، روغن، قند، چای، رب گوجه آقای قاضی.»گفت: «اینها را برای چه میخواستی؟»گفت: «برای این عروسی بگیرم.»زنش دختربچه سیزده چهارده سالهای بود که چادر زندان بدنبالش کشیده میشد. او هم به اتهام رابطه نامشروع با مقتول زندان بود.
چندی بعد خواهر قاتل نزد من آمد، بیامان میگریست و التماس میکرد نگذارم برادرش را بکشند. میگفت خویشانم ۱۰ میلیون تومن فراهم کردهاند، ۵۰۰ تومن هم از طرح اکرام در حساب دخترم هست.
داد و فریاد شهربانو از شنیدن رقم پیشنهادی به آسمان رفت و مرا متهم به همدستی با خانواده قاتل کرد. مددکار زندان هم پیدایش شد و هرچه با شهربانو سروکله زد، او و عموها در یک همنوایی جنونآمیز میگفتند میکشیم!
مددکار هم ده میلیون تومان جمع کرد و باز هم رضایت حاصل نشد و پرونده رفت تهران و برگشت و ناگهان ابلاغیه دعوت به مراسم اعدام سر رسید. شهربانو پیدایش نبود، خبر شده بود و سرمست از هویتی تازه که در مقام جان بخشیدن یا جان گرفتن یافته بود، به خود میبالید و آماده مراسم میشد.
آن شب تا سحرگاه بر بستر نشستم و برخود نهیب زدم که برای مقتول، اولیای دم تراشیدهام و اسباب اعدام را فراهم کردهام و تا خواب به چشمانم میآمد، مرگ دستبهکار میشد و عموها صلوات میفرستادند و رویای خانه در چشم شهربانو یخ میزد. وقت اذان مددکار زندان زنگ زد. گفت بخیر گذشت، با ۳۰ میلیون تومان توافق شد.
شهربانو پولها را گرفت و رفت و به من وعده داد که برگردد و حساب کند، اما چندی بعد که آمد، به شدت بیمار بود. خانهها گران شده و پولش به خرید خانه نرسیده، شوهرش پول را گرفته و وارد تجارت مواد مخدر شده و زندان بود. گفت پرونده او را قبول کن، کمی از پول برایت آوردهام.اما من از قصه اعدام گریخته بودم.
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر