close button
آیا می‌خواهید به نسخه سبک ایران‌وایر بروید؟
به نظر می‌رسد برای بارگذاری محتوای این صفحه مشکل دارید. برای رفع آن به نسخه سبک ایران‌وایر بروید.
بلاگ

اعدام، دادگاه انقلاب مشهد

۳۰ دی ۱۴۰۳
مرضیه محبی
اعدام، دادگاه انقلاب مشهد
اعدام، دادگاه انقلاب مشهد
اعدام، دادگاه انقلاب مشهد
اعدام، دادگاه انقلاب مشهد

«مرضیه محبی»، وکیل دادگستری در مشهد که اینک به اجبار در خارج از ایران است، این متن را درباره ایام نوجوانی و جوانی‌اش نوشته، زمانی که «علی رازینی»، از چهره‌های قضایی مشهد بود. رازینی همراه «محمد مقیسه»، دیگر قاضی دیوان عالی کشور، ترور و در دم کشته شد.

***

در ایران دوره‌هایی را گذرانده‌ایم که زندگی از هر قصه ترسناکی رعب‌آور‌تر بود. دوران‌هایی که حتی به‌ خاطر آوردنش، روان آدمی را به رعشه می‌اندازد.

مثلا یک برش زمانی چند روزه از زندگی معمولی نوجوانی در سال‌های نخست دهه ۶۰ در شهر مشهد را تصور کنید. او صبح  قبل مدرسه، نخست روزنامه «خراسان» می‌خرید و با دستانی لرزان و قلبی که به‌طرزی ویرانگر می‌تپید، در میان صفحه‌های آن به‌دنبال اسم هم‌کلاسی‌هایی می‌گشت که آن روز اعدام شده بودند. بچه‌های مدرسه‌شان هر روز در صفحات روزنامه که بوی کاغذ تازه و‌ مرکب می‌داد، جامه مرگ در بر می‌کردند و ناگاه در نظرشان شور زندگی، آن زیبایی جوانی، آن خنده‌های شیرین، در طنین گلوله از هم می‌گسست و تمام می‌شد.

از سوی دیگر برای آن نسل، خیابان‌ها هرروز میعادگاه مردمان با مرگ بود، هر روز جوانانی که در جبهه‌ها تکه‌پاره شده بودند. به‌ قول «ابوالفضل بیهقی»، بر مرکب چوبین در خیابان‌ها رژه می‌رفتند و عطر تندی را که بر آن‌ها پاشیده بودند، در هوا می‌پراکندند.

نوجوانی ما خیلی روزها در راه بازگشت از مدرسه، تابو‌ت‌ها و ‌شیون زنانی که آن‌ها را بدرقه می‌کردند و‌ درهم شکستگی مردم زیر بار جنازه بچه‌هایشان را می‌دید و می‌فهمید.

او در صف نانوایی ناگاه پیشانی مرد نانوا را که در آمیزش جانکاه زمان با صدای موتوررسیکلت و گلوله شکافته شد و خونش شتک زد به نان‌های سنگک را، دید و همه نیروهای حیاتی خودش را بسیج کرد که از هوش نرود و داد نزند و از رعشه درد و ترس به زمین نیفتد.

آن روزها سازمان مجاهدین دست به ترور گسترده نیروهای حکومت زده بود و نانوای بینوا از آن جمله بود. کسب‌و‌کار مجاهدین برنامه‌ریزی برای گرفتن جان آدمیان بود، چه اعضا و هواداران خودشان و چه وابستگان به حکومت.

رفیق و‌ هم‌کلاسی این نوجوان که ۱۰ سال کنار یکدیگر نشسته بودند، آن سال به مدرسه نیامد و هیچ‌کس درباره او سخنی نگفت. روزی خواهرش را در خیابان دید و فهمید که به عملیات مسلحانه مجاهدین پیوسته و آن‌ها او را که کله شق و متعصب بود، فرستاده‌اند تا در شلوغ‌ترین نقطه شهر  گروهی از  بسیجی‌های مسلح را خلع سلاح کند؛ که لابد  فیض شهادت  دامنش را بگیرد و مجاهدین از قبل خون خواهر مجاهد، مانورهای تبلیغاتی بدهند.

او اما دستگیر شده، شش ماه شکنجه شده و در همه شش ماه، هرگز لب به سخن نگشوده و حاضر نشده بستگانش را‌ ملاقات کند، مبادا قدم‌های استوارش متزلزل شود و بعد یک روز رازینی به مادرش گفته دیگر نیا، از‌ین‌پس اینجا برای تو خبری نخواهد بود و مادر فهمیده که از‌آن‌پس جایش در قطعه دوردست جدامانده‌ای از بهشت رضاست که کپه‌های کوچک ناشناس خاک، با گل‌های سرخ لگدکوب شده، معنای دخترش را می‌دهند.

رازینی نام دیگر مرگ بود، نام وحشت، وقتی زن همسایه آن روز صبح  ناگهان بنا را گذاشت به فریاد و چه فریادی، آن‌قدر بلند، آن‌قدر جانکاه. پسرش کلاس سوم دبیرستان بود و به جرم هواداری مجاهدین و فروش روزنامه بازداشت شده بود، زن همسایه هر روز همراه قضات و کارمندان دادگاه انقلاب به آن فضای آشفته هولناک وارد می‌شد و تا ظهر سراغ بچه‌اش را می گرفت، تا آنکه یک روز پسرش را آوردند به اتاق رازینی، دست بسته و چشم بسته و لاغر و پریشان حال، پنج-شش دقیقه‌ای در اتاق مانده بود. می‌گفتند محاکمه شده، بعد او را بردند. زن موفق شد رازینی را ببیند و به آن چشمان بی‌تفاوت بنگرد.

گفته بود چیزی نیست، حکمش تا سه-چهار روز دیگر می‌آید. زن همسایه از خانه بیرون نمی‌رفت، اگر ساعتی به اجبار خارج می‌شد، کلید را به همسایه‌ها‌ می‌داد، مبادا پسرش بیاید و پشت در بماند. بعد لباس‌ها و شناسنامه و عینک پسرش  را دادند؛ او هم بر آن خاکی که در سینه‌اش غم  سنگینی می‌جوشید، سکنی گزید.

محبوبه را هم اعدام‌ کردند. هم‌مدرسه کلاس اولی که هنوز شرمناکی تازه‌وارد بودن و نا‌آشنایی‌اش بر گونه‌های لاغر رنگ می‌انداخت و ساده و کم‌حرف بود. در مراسم کوچک پنهانی عزا، مادرش به صورتش چنگ می‌انداخت، سرش روی شانه‌اش می‌افتاد با صدای خشدار خرخرمانندی می‌گفت: «رازینی، تو که گفتی برو خانه تا بچه‌ات بیاید، رازینی تو که گفتی بگو بچه‌ات توبه کند.»

بعد، نوبت به معلم ریاضی رسید که غیب شود و فراموش کند بچه‌ها چقدر به او دل بسته‌اند و به‌سبب او درس ریاضی چقدر برایشان شیرین شده است. غیبت او چهار-پنج سالی طول کشید، بعد در خیابان دیده او را دیده بودند. معلم اما دیگر به مدرسه بازنگشت. رازینی برای او که فقط معلم بود، علاوه‌بر پنج سال حبس، محرومیت از شغل معلمی را هم مقرر کرده بود.

آقای «ر»، نویسنده و مترجم بود، تسلط عجیبی بر جریان‌های فقهی داشت و مودب و‌مبادی‌آداب بود. پسرش را گرفته بودند. آقای «ر» به‌واسطه رفقایش رفته بود به ملاقات رازینی و خودش را معرفی کرده بود و فقط خواسته بود وضعیت پرونده بچه‌اش را به او بگویند. رازینی گفته بود تو اگر مسلمان واقعی هستی، این‌جور که می‌گویی خودت باید تیر خلاص بزنی و به‌طور بی‌شرمانه‌ای تکرار کرده بود «می‌زنی؟»

تیر خلاص چرا؟ چرا تیرخلاص می‌زنند؟ چرا هجده نفر از بچه‌های مدرسه  با چند گلوله در قلب و  یک گلوله در بناگوششان در خاک سرد خفته‌اند؟ مگر ممکن است آدمی با چند گلوله در قلبش برخیزد و فرار کند؟ چرا خواهر مریم با تلخی زایدالوصفی نام رازینی را بر زبان می‌آورد؟ چرا می‌گوید نمی‌دانم راست می‌گویند یا می‌خواهند ما را عذاب بیشتری بدهند که می‌گویند دختران باکره اعدام نمی‌شوند؟

چرا تا بچه سحر به دنیا آمد اعدامش کردند؟ چرا می‌گفتند وقتی برای اعدام برده‌اند، لباسش از شیر خیس بوده و بچه از گرسنگی جیغ می‌زده است؟ چرا فاطمه و بچه توی شکمش را باهم‌ کشتند؟ چه کسی تیر خلاص زد؟ چرا نام «مرگ»، رازینی است؟ چرا زندگی از او می‌ترسد؟ چرا هر لحظه بر بناگوش زندگی تیر خلاص می‌زند؟ چرا کسی نمی‌فهمد‌ که در دهه جهنمی ۶۰، جان آدم‌ها چقدر ارزان بود؟ 

برای یک تپه کوچک، صدها نوجوان را با «نوای کاروان» به روی مین می‌فرستادند، بعد در خیابان‌ها با جنازه‌ها کاسبی به‌راه می‌انداختند و خلق بی‌پناه را بازی می‌دادند. در سوی دیگر، چرخ ماشین اعدام بر زمین زندگی می‌گذشت و هرجوانه‌ای، هر ساقه‌ای، هر رستنی، هر نشانی از زندگی میافت، نابود می‌شد.

چرا بچه‌ها در دهه ۶۰ آن‌قدر با مرگ زیستند؟ چرا ایدئولوژی مزه شهادت، مزه اجبار و اغوای آدمی به مرگ می‌دهد؟ چرا حکومت و سازمان‌های مذهبی و غیر‌مذهبی‌اش ابزاری داشتند به نام مرگ، تا ریشه‌های عشق و هستی را بسوزانند؟

از بخش پاسخگویی دیدن کنید

در این بخش ایران وایر می‌توانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راه‌اندازی کنید

صفحه پاسخگویی

ثبت نظر

بلاگ

محمد مقیسه، زندان در ایران

۳۰ دی ۱۴۰۳
سمیرا راهی
محمد مقیسه، زندان در ایران