بهدنبال سقوط حکومت «بشار اسد» در سوریه، گروههای مختلف اجتماعی ایرانی هم به آن واکنش نشان دادند. در یکی از این واکنشها، «مژگان باقری»، یکی از فعالان صنفی معلمان استان فارس با انتشار یادداشتی به سقوط دولت سوریه واکنش نشان داده است.
او در این یادداشت از کتاب «خاطرات یک عضو لشکر فاطمیون در جنگ داخلی سوریه» که از مهاجران افغانستانی مقیم ایران تشکیل شده بود، میگوید و مینویسد:
«لشکر فاطمیون در بیابانهای بیآبوعلف سوریه، هزاران دلار هدر میداد که مثلا یک واحه را از نیروهای داعش آزاد کند. بعد در عرض یک هفته، دوباره داعش آن واحه را پس میگرفت. اگر در اینترنت سرچ کنید و مفهوم واحه را بفهمید، آن وقت درک میکنید چرا من با خواندن هر صفحه از این کتاب، قلبم ریشریش میشد. وقتی نیروهای افغانستانی با عجله یک منطقه را که پر از انبار مهمات ایرانیها بود، برای داعش جا میگذاشتند و عقبنشینی میکردند، من ناخودآگاه در دلم فریاد میزدم که تو را به خدا بمانید. نگذارید این مهمات به دست داعش بیفتد. تکتک این گلولهها با پول مردم بیچاره ایران خریداری شده است. هزاران مرد شرمنده سفره خالی زن و بچههایشان شدند، هزاران جوان حسرت ازدواج به دلشان مانده است، هزاران کودک بلوچ از رفتن به مدرسه محروم شدند تا این اسلحهها به دست شما برسد.»
این یادداشت را در ادامه بخوانید:
«سال ۱۴۰۱، وقتی به اتهام شرکت در تجمعات معلمان بازداشت شده بودم، در بازداشتگاه کتابی خواندم که بهشدت مرا تحت تاثیر قرار داد. «ابوباران»، نام کتابی هست که یک فرد افغانستانی مقیم ایران نوشته [است].
او که بهدلیل شرایط وحشتناک زندگیاش تصمیم میگیرد وارد لشکر «فاطمیون» بشود، بهتدریج عاشق حکومت و ایدئولوژی جمهوری اسلامی میشود و در سوریه تا پای جان میجنگد. بعد هم خاطرات این دفاعِ - به قول خودش مقدس - با تکفیریها را مینویسد تا در تاریخ ثبت بشود.
خواندن این کتاب، برای ایرانیانی که به هر دلیل انتقاداتی به جمهوری اسلامی دارند، آزاردهنده و غیرقابلتحمل است. اینکه چطور یک مهاجر افغانی با پول بیحسابوکتاب مردم ایران به مقام فرماندهی لشکر فاطمیون میرسد و خودش و خانوادهاش را از حضیض به اوج میرساند، مخصوصا برای من بیگناه که به جرم مطالبه حقوحقوق معلمان به زندان افتاده بودم، دردناک بود.
واژهبهواژه این کتاب برای من که هر روز از بازداشتگاه به «پلاک صد» شیراز برده میشدم تا به سوالات تکراری بازجو جواب بدهم که چرا برای مطالبه حقوقم در خیابان تجمع کردم، شکنجه روحی بود. اما بااینوجود، من این کتاب را سه بار خواندم. اینقدر خواندم تا بتوانم از پس این واژههای زهرآگین که مثل تیری تو قلبم فرو میرفت، بفهمم چرا یک حکومتی برای حفظ دیکتاتور و قصاب حلب، جیب مردم خودش را خالی میکند. تا بفهمم چرا آموزشوپرورش ایران به این وضعیت فاجعهبار دچار شده. بفهمم چرا مردم خاورمیانه نمیتوانند مثل بچه آدم، کنار هم زندگی کنند.
صفحهبهصفحه این کتاب پر از صحنههایی هست که -حتی من بهعنوان یک آدم بدبختی که در خاورمیانه به دنیا آمده- نمیتوانستم هضم کنم.
مثلا یک روستا دست داعش بود. روستای کناری دست «جبهه النصره». جاده وسط این روستا هم دست سپاه قدس و لشکر فاطمیون. اما فقط ارتش سوریه اجازه داشت از این جاده عبور کند! به همین بیربطی و به همین مسخرهگی! آدم نمیدانست گریه کند یا بخندد.
یا مثلا نیروهای فاطمیون یک ماه برنامهریزی میکردند که فلان روستا را از دست داعش آزاد کنند. کلی به نیروی هوایی سوریه التماس میکردند که اول شما بروید بمباران کنید تا بعدش ما بیاییم! نیروی هوایی سوریه هم با کلی منت میآمد بمباران میکرد و میرفت. کار اصلی میافتاد روی دوش پیادهنظام ایرانی و افغانی. انگارنهانگار اینجا کشور خودشان بود و آنها باید در خط مقدم جبهه باشند.
یک چیز وحشتناک بگویم که دیگر اصلا باور نمیکنید. این فرمانده افغانی، یک راننده تانک در ارتش سوریه پیدا کرده بود و به او پول داده بود تا جلوتر از نیروهای افغانی وارد یک روستا بشود و آنجا را گلولهباران کند تا نیروهای داعش فرار کنند. این راننده هنوز وارد روستا نشده، نیروهای داعش را میبیند و از ترساش سروته میکند و برمیگردد. او، صدها سرباز افغانی را تنها میگذارد تا توسط داعش قلعوقمع بشوند. باورتان میشود که راننده تانک ارتش سوریه برای جنگ با نیروهای داعش از ایرانیها پول میگرفت!؟
لشکر فاطمیون در بیابانهای بیآبوعلف سوریه، هزاران دلار هدر میداد که مثلا یک واحه را از نیروهای داعش آزاد کند. بعد، در عرض یک هفته، دوباره داعش آن واحه را پس میگرفت. اگر در اینترنت سرچ کنید و مفهوم واحه را بفهمید، آن وقت درک میکنید چرا من با خواندن هر صفحه از این کتاب، قلبم ریشریش میشد.
وقتی نیروهای افغانستانی با عجله یک منطقه را که پر از انبار مهمات ایرانیها بود برای داعش جا میگذاشتند و عقبنشینی میکردند، من ناخودآگاه در دلم فریاد میزدم که تو را به خدا بمانید. نگذارید این مهمات به دست داعش بیفتد. تکتک این گلولهها با پول مردم بیچاره ایران خریداری شده است. هزاران مرد شرمنده سفره خالی زن و بچههایشان شدند، هزاران جوان حسرت ازدواج به دلشان مانده است، هزاران کودک بلوچ از رفتن به مدرسه محروم شدند تا این اسلحهها به دست شما برسد. اینجوری این مهمات را حیفومیل نکنید.
ولی این پولها هر لحظه آتش میگرفتند و به هوا میرفتند. بعد این فرمانده افغانستانی برای استراحت به دمشق برمیگشت تا زن و مادرش را که با هواپیما از مشهد به دمشق آمده بودند به کربلا ببرد و مزد مزدوریاش را بگیرد!
امروز، حکومت قصاب حلب سقوط کرد و من دوباره یاد آن کتاب افتادم. کتابی که گوشهای از تاریخ دردآور ما ایرانیان را به تصویر میکشد. کتابی که نشان میدهد ما مردم خاورمیانه، خواهناخواه همسرنوشتیم.
یک جوان افغانستانی که از ترس طالبان به ایران فرار کرده، وقتی برای تامین یک زندگی انسانی درمانده میشود، بهراحتی جذب حکومتهای ایدئولوژیک میشود و حاضر است برای یک لقمه نان، پول مردم ایران را در بیابانهای سوریه آتش بزند.
کاش میدانستم آن فرمانده افغانستانی امروز کجاست و از سقوط حکومت بشار اسد چه حالی دارد. ولی مطمئنم که وضعیت مالیاش از معلمان ایرانی بهتر است!»
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر