جشنواره «کن» در روز پنجم خود، سه فیلم دیگر از بخش مسابقه را رونمایی کرد. احتمالا پرفروغترین چهره این روز را باید «جنیفر لارنس» بدانیم. این ستاره ۳۴ساله آمریکایی، از بهترین بازیگران همنسل خود محسوب میشود و قابلیتی یگانه در این دارد که هم ستاره فیلمهای محبوب گیشه باشد و هم جشنوارهها را مجذوب خود کند. این هنر را امشب در فیلم «عزیزم بمیر»، ساخته «لین رمزی» اسکاتلندی دیدیم؛ اثری دیوانهوار که به لارنس امکان میدهد گستره استعدادهای بازیگری خود را به نمایش بگذارد.
***
فیلم عزیزم بمیر، موضوع محوری روشنی دارد؛ مصائب مادر شدن و مساله افسردگی پس از زایمان که بسیاری رایج است، اما در جامعه مردسالار کمتر مورد گفتوگو قرار میگیرد. رمزی فیلم را بر اساس رمانی از «آریانا هارویتس» آرژانتینی ساخته است. بیشتر فیلم در خانهای روستایی در ایالت مونتانای آمریکا میگذرد که گریس (لارنس) و جکسون (رابرت پاتینسون)، زوج جوانی که یک پسر دارند و منتظر فرزند دوم هستند، تازه به آن نقلمکان کردهاند. خانه پیش از این به عموی جکسون تعلق داشته و بعد از خودکشی او، به این زوج رسیده است. ابتدای فیلم با رابطه پرحرارت جنسی گریس و جکسون در خانه جدیدشان آغاز میشود، اما بهزودی شاهد زوال تدریجی وضعیت روانی گریس هستیم. او نویسندهای است که امید میرفت بتواند در این خانه جدید کتابش را بنویسد، اما چنان اسیر افسردگی میشود که بهجای این کار، به جنون میرسد.
من شخصا خیلی فیلم را دوست نداشتم، فیلم متقاعدمان نمیکند و انگار پس از چند دقیقه اول حرف جدیدی برای زدن ندارد. «لاکیت استنفیلد» در نقش همسایهای غریب ظاهر میشود که تعاملش با گریس، حداقل برای من معنای مشخصی نیافت. با این حال، بسیاری منتقدین دیدگاه مثبتی نسبت به فیلم داشتهاند و حتی شاید بتواند شانس نخل طلا باشد.
روز پنجم در ضمن، موسم نمایش اولین فیلم غیرغربی امسال در بخش مسابقه بود؛ «رنوآر»، ساخته «چی هایاکاوای» ژاپنی که روایت زندگی دختر ۱۱سالهای به نام «فوکی» در توکیوی اواخر دهه ۱۹۸۰ است. پدر فوکی سرطان پیشرفته دارد و آخرین ایام زندگی خود را میگذراند و فوکی برای برخورد با این واقعیت تلخ، به راههای مختلفی روی آورده و از جمله جذب ماوراالطبیعه و مسائلی مثل هیپنوتیزم شده. او حتی به یک خط تلفنی دوستیابی زنگ میزند که باعث برخوردی دلهرهآور میشود. لابد کنجکاوید که عنوان فیلم از کجا میآید. عنوان مربوط میشود به نقاشیای از نقاش مشهور فرانسوی که فوکی به آن علاقه دارد و از آن الهام میگیرد. منتقدین تلاش فیلم برای پرداختن به موضوع حساس چگونگی برخورد کودک با مرگ را ستودهاند. فیلم ضربآهنگی قابلقبول دارد و سحرآمیز بودن جهان کودکی را گاه خوب به تصویر میکشد، اما فیلم خوب، به چیزی بیش از نشان دادن عجیب و غریب بودن دنیای کودکان نیاز دارد.
فیلم رنوآر به موفقیت چندانی نمیرسد، چون معلوم نیست قرار است در چه ژانری باشد. تلاشش برای کمدی موفق نیست، خندهدار نیست و بهجز فوکی، سایر شخصیتها رنگ و بوی پایداری نمیگیرند؛ حتی رابطه پدر و دختر که در محور فیلم است هم، آنطور که باید و شاید پا نمیگیرد.
دیگر فیلم روز پنجم «موج نو»، از «ریچارد لینکلیتر» بود. این کارگردان معروف آمریکایی با فیلمهایی مثل «دوران پسربچگی» و سهگانه رمانتیک «پیش از» (با بازی جولی دلپی و اتان هاک)، به یکی از مولفان سینمای آمریکا بدل شده. سینماگران معمولا عاشق جهان خودشان هستند و همین است که فیلمهایی مثل «مانک» (۲۰۲۰) و سریالهایی مثل «استودیو»، به موفقیت رسیدهاند. کمتر موضوعی در تاریخ معاصر سینما، به جذابی موج نوی سینمای فرانسه و چهره پرفروغ آن، «ژان لوک گدار» است و فیلم «لینکلیتر» هم به همین دلیل هم که شده، جزو محبوبهای کن امسال است. این فیلم خط روایی ساده و روشنی دارد. تمام آن در حدود یک ماه میگذرد و روایتی از این است که چطور گدارِ جوان (با بازی جولیام ماربک) دست به ساختن اولین فیلم بلند خود زد؛ «از نفس افتاده» که بسیاری از عواملش فکر میکردند با وجود رفتار غریب و خارج از عرف گدار در کارگردانی، شاید محتوم به شکست باشد، اما رفت تا به یکی از تاثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینمای جهان بدل شود.
فیلم، سیاه و سفید ساخته شده و گاهی اوقات چهره مستند روایتگر تاریخی به خود میگیرد و از این جهات، شبیه آثار «سرگئی لوزنیتسا» میشود. نقطه قوت آن این است که داستان گدار را نه به صورت فردی و بر اساس خصوصیتهای شخصی او، که در بستر کل جریان موج نوی فرانسه و مجله «کایه دو سینما» که گدار از لابه لای صفحاتش به صدر تاریخ سینما پرید تعریف میکند. در فیلم نهتنها همکاران گدار همچون «فرانسوا تروفو» و «کلود شابرول»، که چهرههای متعدد تاریخ آن دوره را میبینیم؛ از ژان کوکتو و آنیه واردا، تا روبرتو روسلینی و اریک رومر. بخش اعظم فیلم در ضمن تقلای گدار از یکسو با تهیهکنندهاش جورج ده بورگار و از سوی دیگر با دو بازیگرش ژان سیبرگ (با بازی زوئی دویچ) و ژان پل بلموندو (با بازی آبری دولین) است. از لحظات به یادماندنی فیلم، حضور نسبتا کوتاه روسلینی است؛ جایی که گدار از طرف موج نوییهای فرانسه از او به عنوان پدر کل جریان نوآوری در سینما یاد میکند و او را میستاید.
همین چند سال پیش بود که گدار، موضوع فیلمی از میشل آزاناویسیوسِ فرانسوی بود که آن هم در بخش مسابقه کن به نمایش درآمد. «ریدوتابل» (۲۰۱۷) البته روایتگر فیلم «چینیها» (۱۹۶۷) بود که گدار در اوج نزدیکیاش به مائوئیسم ساخته بود. «موج نو» در عوض چند سال به عقب برمیگردد و از «از نفس افتاده» میگوید که نهتنها اولین، که شاید مهمترین فیلم گدار است. شخصیت گدار به قدری سینمایی است که بتوانیم همچنان منتظر این باشیم که او را موضوع فیلم و سریال ببینیم. سبک غریب او در فیلمسازی، از فیلمنامه نداشتن تا مدام گزینگویه بیان کردن از شخصیتهای فلسفی، باعث شده چهرهای دوستداشتنی از او ساخته شود، گرچه تفاوت نگاه «آزاناویسیوسِ» فرانسوی و لینکلیتر آمریکایی را میتوان در این دو فیلم دید. کارگردان فرانسوی نگاهی طنازانه به گدار داشت و حتی شاید او را به سخره گرفته بود. لینکلیتر که از نسل آمریکاییهای شیفته گدار میآید اما، فیلمی ساخته که بیشتر تحسینگر و خاطرهساز است. گدار او را نمیتوان دوست نداشت.
در روز پنجم جشنواره در ضمن، شاهد نمایش فیلم «اورول، ۲+۲=۵» از «رائول پک»، کارگردان صاحب سبک هائیتیایی، در بخش «پریمرز» بودیم. پک، که مدتی وزیر فرهنگ هائیتی هم بود، استاد زندگینامهسازی است و پیش از این، فیلمهایی در مورد چهرههایی همچون «کارل مارکس» و «جیمز بالدوین» ساخته است. این فیلم اما بیش از آنکه زندگی اورول باشد، تلاشی است برای مربوط کردن آثار او و به خصوص رمان معروف «۱۹۸۴» به زمان حال. فیلم در عین حال چند سال آخر زندگی اورول را بیان میکند؛ از سال ۱۹۴۶ که به جزیره جورای اسکاتلند رفت تا رمان ۱۹۸۴ را بنویسد، تا درگذشت او در سال ۱۹۵۰. پِک، فیلمهای خبری و تاریخی مختلف را با کلاژی روی هم قرار داده و روی آنها خطوطی از رمان ۱۹۸۴ و سایر آثار اورول، از جمله نامههای شخصی او، خوانده میشود (دیمین لوئیس صدای اورول است.)
اینکه بسیاری از پیشبینیهای رمان ۱۹۸۴ به نوعی محقق شدهاند، سالها است که صحبت خاص و عام است. فیلم پک اما گیجسری سیاسیاش را نشان میدهد. اورول شخصیتی سوسیالیست و دموکرات بود و نظامهای توتالیتر همچون شوروی را از این زاویه نقد میکرد. پک اما نوعی قدرتستیزی و سیستمستیزی عمومی را جایگزین کرده و در نتیجه، فیلم او محوریت سیاسی مشخصی ندارد. جنبشهای خیابانی مختلفی نیز روی صفحه تصویر میشوند (از جمله تصاویری از جنبش «زن، زندگی،آزادی» که تنها ارجاع فیلم به ایران هستند)، اما ارتباط اینها با یکدیگر و اینکه چگونه قرار است به فیلم قلب سیاسی مشخصی بدهند، معلوم نیست.
در بخش بازار جشنواره داد و ستدها ادامه دارد و یکی از جلوههای جذاب، عینکهای «واقعیت مجازی» است که توسط شرکتهای مختلف ارائه میشود. «زر امیر ابراهیمی» با یک پروژه اینچنینی در کن حضور دارد که در آن، نقش «لیدی مکبث» را بازی میکند. در ضمن، شرکت «فلش فوروارد» از تایوان، چهار برنامه «واقعیت مجازی» را آورده که موضوع صحبتهای بسیاری هستند. از جمله «جزیره صدفها» که روایتی از زندانیان سیاسی این کشور در دوران طولانی دیکتاتوری «چیانگ کای شک»، موسوم به «وحشت سفید» است.
جشنواره کن یازده روز است و با تمام شدن روز پنجم، رسما وارد نیمه دوم خود میشود. هنوز اما نمایش دوازده فیلم از بخش مسابقه باقی مانده و زود است که در مورد نخل طلا، پیشبینی کنیم.
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر