۱۸ و۱۹دی۱۴۰۴ یکی از خونینترین سرکوبهای جامعه معترض در تاریخ ایران رخداد. این نه صرفا یک ادعا که نظر کسانی است که تاریخ ایران، جنگها و غارتگریها، حملههای خارجی و جنگهای داخلی را خوانده و درباره آنها پژوهش کردهاند.
شمار افراد کشته شده هنوز رقم دقیقی ندارد. حکومت از سههزار تن میگوید و رسانههای دیگر تا ۵۰هزارتن را تخمین میزنند اما اینکه هر روز نامها و روایتهای تازهای به ما میرسد نشان از کثرت کشتار دارد.
این روایت درباره «نیما پالیزگر» است. مرد ۳۹ساله و عاشقی که حالا دوستش او را روایت میکند. در تنهایی و اندوه و در تمام مدتی که با او گفتگو میکنم بغض در صدا و اشک به گونه دارد.
***
«هنوز وقتی از او حرف میزنم بندبند وجودم میلرزد. قرار بود قبل از این اتفاقها همدیگر را ببینیم اما نیما اینقدر کار میکرد که نشد. هر روز از ۵صبح میرفت به شرکت خودروسازی که در آن مشغول کار بود. اگر اضافه کاری نمی ماند از شش و هفت عصر با یک وانت قدیمی که داشت میرفت اسنپ. نیما همیشه کمرش درد میکرد چون بار مردم را تنهایی بلند میکرد تا با وانت جابهجا کند.»
بغض زن جوان میترکد. جمهوری اسلامی شامگاه ۱۸دی۱۴۰۴ در اعتراضات کرج با شلیک یک گلوله به شاهرگ «نیما پالیزگر» او را کشته و زن خشمگین، غمگین، ناامید و سوگوار به آن شب شوم باز میگردد: «روز ۱۸دی به من زنگ زد و گفت عصر کارم که تمام شد، میآیم ببینمت. اصلا نگفت قرار است به اعتراضات برود رفته بودند. فلکه دوم فردیس بودند که یکهو شلوغ میشود.»
پیش از شلوغیها یکی از دوستان نیما که کافهدار بوده با او تماس گرفته بود. پدر و مادرش یکی دوساعتی تلاش میکنند به نیما زنگ بزنند اما تلفن نیما خاموش بوده برای همین با دوستش زنگ میزنند: «دوستش به آنها میگوید نیما درمانگاه پارسین در همان فلکه دوم فردیس است. احتمالا قبل از اینکه تلفن خاموش شود به آخرین شمارهای که با نیما تماس گرفته بود خبر دادهاند اما دوستش وقتی به درمانگاه میرسد نیما تمام کرده بود. یک گلوله از شاهرگش رد شده بود.»
زن وقتی به توصیف نیما میرسد صدایش جان میگیرد: «نیما خیلی پسر خوب و بیآزاری بود. هیچوقت صدایش روی کسی بلند نمیشد. یک وقتهایی به او میگفتم چقدر تو مظلومی اینطوری بهت ظلم میکنند جواب میداد من حال کسی را بد کنم او با حال بد بخوابد فردای من خراب میشود. به هر کسی میتوانست هر جوری که میتوانست به آدمها حتی غریبه کمک میکرد. حامی و عاشق حیوانها بود. »
نیما پالیزگر پدر و مادر مسنی داشت و حالا غم آنها زن جوان را ویران کرده: «همیشه میگفت ستون زندگی آنها منم. مادرش را خیلی دوست داشت. میگفت دلم میخواهد یک زندگی آرام برایشان مهیا کنم. با قسط و قرض و وام یک ماشین خرید اما فرصت ندادند حتی یکبار سوارش شود. همیشه میگفت دلم میخواهد مادر و پدرم را ببرم بیرون کیف کنند اما انقدر کار میکرد که این آرزو به دلش ماند. دوستانش شوخی میکردند و میگفتند نیما ماشینت گران شده. آه میکشید و میگفت این قیمت آرزوهای ماست. به قیمت جوانی و موهای سفید ماست.»
چند روز پیش از ۱۸دی۱۴۰۴ نیما از افزایش حقوقش ابراز شادمانی کرده بود: «میگفت شیرینی زیاد شدن حقوقم را بهت میدهم. حتی به آن هم نرسید. آبان تولدش بود. هدیه برایش لباس خریدم اما نشد آنها را به قامتش ببینم. نیما فرشتهای بود که از من گرفتند.»
۱۹دی؛ سرگردانی خانوادههای جان باخته برای تحویل پیکرها
یکی از اعضای نزدیک به خانواده نیما پالیزگر به ایرانوایر میگوید: «پیکر نیما را اول به خانه بردند و صبح جمعه ۱۹دی او را با هدف اخذ جواز خاکسپاری به «بهشت سکینه» تحویل دادند.
به خانوادهاش گفته بودند بروید و فردا بیایید برای کارهای خاکسپاری. دوست نیما میگوید: «۱۹دی جلوی سردخانه قیامت بود. صحنههایی دیدیم که از یادم نخواهد رفت. یک بچه هفت هشت ساله پیکر پدرش را دیده بود میگفت کاپشن من را بدهید بابا سردش است. پدری بود فریاد میزد که تنها پسرم را گرفتید ستون فقراتم را شکستید. مادرهایی را دیدم که رنگ لباس تنشان از صورت بیجان عزیزانشان رنگ پریده تر بود.»
۲۰دی۱۴۰۴ سرانجام بعد از کلی معطلی و اذیت و آزار و درخواست پولهای کلان برای پیکرها، پیکر نیما به خانوادهاش تحویل داده میشود: «پیکرها را شمارهگذاری کرده بودند. به شرط اینکه هیچ مراسمی نگیریم و شلوغ نشود تحویلش گرفتیم. بعضیها مجبور شدند بپذیرند بچههایشان بسیجی بودهاند. برای آنها سختگیری نمیکردند و راحت تحویلشان میدادند.»
نیما پالیزگر امیدهای زیادی برای آینده داشت: «همیشه میگفت دلم میخواهد با هم سفر برویم ولی انقدر همیشه کار میکرد هرگز فرصت تفریح برای خودش نداشت. فقط کار کار کار کار آخرش هم سنگ قبر نصیبش شد. جای نیما توی زندگی ما خیلی خالی است. مادرش سر خاک نیما ده بار بیشتر از هوش رفت. پریشان و مجنون شده. حق دارد. خیلی بدون نیما زندگی سخته. حسرت تکتک لحظاتی که قدر ندانستم میخورم.»
اشک امانش نمیدهد: «آخرین باری که همدیگر را دیدیم صورتش را نزدیک آورد و گفت بیا بوسم کن، خندیدم. گفتم این بچهبازیها چیه درمیاری؟ حسرتش به دلم مانده کاش بوسهبارانش کرده بودم. سرخاک میروم آرام شوم اما یاد آرزوهای بردل ماندهمان آتشم میزند. بعد از نیما هیچ چیزی جای خالیاش را در زندگی ما پر نخواهد کرد.»
هنوز منتظرم؛ باور ندارم که نیست
نیما گاهی بیهوا فرصتی پیدا میکرد و به دیدار یار میرفت. از همان پشت در خانه پیام میداد: «پشت درم، در را باز کن» حالا زن جوان داغدیده میگوید گاه نیمهشب و بیوقت از خواب میپرم: «منتظرش هستم. از خواب میپرم و میدوم در را باز کنم. فکر میکنم پشت در است اما این فقط یک خیال است.»
غم نیما و جوانهای دیگری که در این روزها از آغوش خانواده و عزیزانشان گرفتند سنگین است: «من در زندگی سختی کم ندیدهام. پدرم را زمان اندکی است که بهدلیل فشارهای عصبی بعد از جراحی قلب بازی که داشت از دست دادهام اما داغ نیما و نیماها از دلم هرگز کمرنگ نمیشود. تکتک خانوادههای داغداری که آنجا دیدم در خاطرم خواهد ماند. ما دیگر پس از آنها به زندگی باز نمیگردیم.»
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر