رییس جمهوری آمریکا روز سهشنبه ۱۹فروردین۱۴۰۵ در حالی که تنها ساعاتی تا پایان ضربالاجل ده روزهاش برای توافقی معنادار با جمهوری اسلامی بر سر بازگشایی تنگه هرمز باقی مانده بود اعلام کرد در پی گفتوگو با «شهباز شریف»، نخستوزیر پاکستان، و «عاصم منیر»، فرمانده ارتش این کشور، با تعلیق حمله نظامی به ایران برای مدت دو هفته موافقت کرده است.
یک روز قبل دونالد ترامپ در پستی در سوشال تروث تهدید کرده بود «یک تمدن کامل امشب از بین خواهد رفت و هرگز دوباره بازنخواهد گشت.»
این گزارش روایتی است از زندگی زیر سایه جنگ و تهدید یک روز پیش از تعلیق دو هفتهای حملاتی که از آن بهعنوان «آتشبس موقت» یاد میشود.
***
«شاید این آخرین پیامهای من باشد.من واقعا از جمهوری اسلامی میترسم. خیلی زیاد. از جنگ هم میترسم. اما مدام به این فکر میکنم که اگر اینها بمانند قبل از تمام شدن همهچیز یکی از این بمبها بیفتد روی خانه من. زندگی کردن با اینها اصلا اسمش زندگی نیست.»
این پیامی است که از «سحر»، ۳۹ساله و ساکن تهران دریافت کردیم. در چهلمین روز از حملات هوایی اسراییل و آمریکا به ایران. یکی از میلیونها نفری که در آن چهل روز در تهران بود، به پنجرههای خانهاش چسب زده بود. مثل بسیاری دیگر از مردم کمی پول نقد، مقداری آذوقه قابل نگهداری، چند بطری آب ذخیره، پاوربانکهای شارژ شده، یک رادیوی دستی، کیفی از مدارک مهم و چراغ اضطراری تهیه کرده و منتظر بود تا چنانچه گفته بودند «درهای جهنم باز شود.»
سحر که بهدلیل قطعی اینترنت و ارتباط شکنندهای که داشت با پیامهای متنی به سوالات ما پاسخ میداد در ادامه نوشت: «یک اتاق امن دارم که وقتی بمباران شروع میشود با سگم در آن پناه میگیریم. در روزهای اول جنگ کمتر میترسیدم اما حالا هراس بیشتری دارم چون احساس میکنم حکومت عامدانه جنگ را به مسیر دیگری هدایت کرد. نهاینکه بگویم در روزهای گذشته غیرنظامیها کشته نشدند اما من به وضوح میبینم که حکومت چطور تلاش میکند غیرنظامیان بیشتری را هدف قرار بدهد و از آن ابزار مظلوم نمایی بسازد.»
ایست بازرسیها و کاروانهای عربدهکش خیابان
سحر در بازنمایی شبی پیش از توقف حملات فضای شهری را چنین میدید که حکومت بعد از کشتهشدن «علی لاریجانی» کاروانهایی که پیشتر در خیابانهای تهران جولان میدادند را به محلات فرستاده: «قبلا اینطوری بود که چند خیابان اصلی و میدان را قرق میکردند. حالا کاروان راه میاندازند توی محلات. یک صدای ثابتی هم هست که هر شب با اهالی محله صحبت میکند. شعار اللهاکبر میدهند. از ماشینهایشان موسیقی حماسی چیزی شبیه به همین مداحیهایی که با ساز و تمپو میخوانند. تازگیها سعی میکنند همدلی اهالی محله را جلب کنند. از اتحاد حرف میزنند. میگویند اگر شما پشت ما باشید ما به چهارمین قدرت نظامی جهان بدل میشویم. خلاصه باز این روزها مردم از خس و خاشاک و عوامل موساد تبدیل شدهاند به هموطن!»
سحر گفت کاروانها معمولا طوری حرکت میکردند که ماشینهایی که تصادفا در مسیر هستند لابهلای آنها گیر بیفتند تا تعدادشان بیشتر به نظر برسد: « من بارها شاهد بودم که آدمهای عادی معمولا در اولین فضایی که ممکن باشد کنار میزنند و پارک میکنند تا هیچ جوری با آنها همراه نشوند.»
به گفته سحر در تمامی ماشینهای اغلب «شاسی بلند» و مزین به پرچم جمهوری اسلامی و تصویر رهبر سابق و فعلی کودکان حضور داشتند: «معمولا از دریچه سقفی ماشین سر بچهها بیرون است. من وحشت میکنم از اینکه این بچهها ممکن است فدای جاهطلبی این آدمها شوند.»
این شهروند ساکن تهران در ادامه نوشت: «اینکه میگویم عمدا دنبال سپر ساختن از مردم عادی هستند بیعلت نیست. در جایی که من زندگی میکنم بخش شمالی منطقه اهدافی بوده که به آن حمله شده. حالا چند روز است آمدهاند در بخش جنوبی منطقه یک ایست بازرسی راهانداختهاند. ترافیک میشود. مردم را نگه میدارند و انگار عمدا دارند گرا میدهند که موشکها اینور هم راهشان را پیدا کنند.»
«نگران ما نباشید؛ در خانه میمانیم»
«لیلا» و «امیر» زوج جوانی ساکن تهران در یکی از مناطق مرکزی شهر یکشب پیش از برقراری آتشبس به ایرانوایر گفتند: «خانوادههای ما در مازندران زندگی میکنند. ما به خاطر کسب و کارمان که حالا دیگر دود شده و رفته هوا تهران هستیم. بمباران که میشود میدویم در کنج امنی توی اتاق نشیمن کوچکمان. بعد که نفسمان جا آمد و صدای جنگنده که قطع شد و از چشم انداز پنجره آشپزخانه دود سیاه یا سفید یا نارنجی را دیدیم که به آسمان میرود زنگ میزنیم به خانوادهها که بگوییم حالمان خوب است.»
لیلا نوشته بود: «هر روز بطریهای آب را میشمارم که اگر کم شده یا خالی جایگزین کنم. تن ماهی و کنسرو لوبیا خریدهام. هر بار تهدید میکنند نیروگاهها را میزنیم میگویم زنگ آخر را بزنم صدای مادرم را بشنوم. هر روز جارو برقی میکشم. چای تازه توی فلاسک دم میکنم. کیسهخوابهایی که داریم را باز میکنم و دوباره تا میکنم. انگار دور باطلی از کارهایی که حس میکنم ضروریاند اما نیستند انجام میدهم تا فردا که از نو بیایم سروقتشان. کار دیگری که از دستم بر نمیآید.»
از این زوج پرسیدم چرا به مازندران پیش خانوادهشان نرفتهاند؟ امیر پاسخ داد: «اولش فکر کردیم برویم. بعد دیدیم خب تا کی؟ بعدش چه؟ زندگیمان اینجاست. هفته دوم جنگ نزدیک خانه ما را زدند. دیگه بعد از آن یک مرزی از هراس رد شد و ماندیم. حالا هم اگر قرار به زدن زیرساختها باشد شرایط برای همه مردم یکی است. اینجا و آنجا ندارد.»
لیلا گفت او و امیر پس از ۷ سال زندگی مشترک میخواستند صاحب فرزند شوند: « دیماه که بچههای این سرزمین قتلعام شدند میدانستیم که قرار است همه چیز برای همه مردم و ما سختتر از قبل شود. ما هم مثل خیلیهای دیگر فکر کردیم که شاید جنگ تنها راهحل باقی مانده باشد. هنوز هم فکر میکنیم هیچ روش مسالمتآمیزی باقی نمانده که در ایران مردم آن را برای بهرهمند شدن از زندگی بهتر به کار نگرفته باشند. آزادی ارزش تحمل این رنج را دارد. بهخاطر آیندگان، به خاطر فرزندی که میخواهیم داشته باشیم.»
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر