close button
آیا می‌خواهید به نسخه سبک ایران‌وایر بروید؟
به نظر می‌رسد برای بارگذاری محتوای این صفحه مشکل دارید. برای رفع آن به نسخه سبک ایران‌وایر بروید.
گزارش

آذر نصیرپور؛ گفت اگر بمیرم هم برنمی‌گردم، کشته شد

۲۹ بهمن ۱۴۰۴
مریم دهکردی
خواندن در ۵ دقیقه
آذر نصیرپور در اعتراضات ۱۸دی شهر رشت هدف گلوله ماموران جمهوری اسلامی قرار گرفت و چند ساعت بعد جان باخت.
آذر نصیرپور در اعتراضات ۱۸دی شهر رشت هدف گلوله ماموران جمهوری اسلامی قرار گرفت و چند ساعت بعد جان باخت.
آذر نصیرپور را زنی توصیف می‌کنند «که هرگز خستگی‌هایش را به زبان نیاورد» زنی شاد و پر انرژی که بلد بوده حال خانه را عوض کند و حالا فقدانش برای عزیزانش جانکاه است.
آذر نصیرپور را زنی توصیف می‌کنند «که هرگز خستگی‌هایش را به زبان نیاورد» زنی شاد و پر انرژی که بلد بوده حال خانه را عوض کند و حالا فقدانش برای عزیزانش جانکاه است.

جمهوری اسلامی از شروع اعتراضات مردمی در دی۱۴۰۴ این اعتراضات را به «سرویس‌های جاسوسی و امنیتی خارجی» نسبت داده است. در تبلیغات نظام، نیز مردم معترض همواره «فریب‌خورده» یا «عامل بیگانه» خطاب شده‌اند. اما بررسی‌های «ایران‌وایر» و سازمان‌های حقوق‌بشری نشان می‌دهند که اکثریت قریب‌به‌اتفاق جان‌باختگان از مردم عادی هستند که فقط برای اعتراض به شرایط موجود دست به اعتراض زده‌اند. در بسیاری مواقع هم جان‌باختگان کودکانی بوده‌اند یا افرادی که در مجاورت تظاهرات زندگی می‌کرده‌اند یا فقط برای دیدن آن به خیابان رفته بودند. این گزارش روایت جان‌باختن «آذر نصیرپور» است؛ معترض ۵۲ساله‌ای اهل رشت که در اعتراضات گفته بود «حتی اگر کشته بشوم در خیابان خواهم ماند.»

***

عکس را که می‌فرستد یک جفت چشم پرشور می‌بینم و ردیف سفید دندان‌ها و لبخندی که هدیه شده به بازماندگان. زبان بدن «آذر نصیرپور» در آن تصویر با آنچه درباره‌اش می‌گویند هم‌خوان است. دو دست‌ را قلاب کرده و پیچیده دور زانو که بی‌تزلزل و راست قامت نشسته باشد.

آذر نصیرپور؛ گفت اگر بمیرم هم برنمی‌گردم، کشته شد

آذر ۵۲سال داشت. دو فرزند را پرورانده بود. از ۳۲ سال قبل در کرج زندگی می‌کرد اما جانش به رشت بسته بود. یکی از نزدیکانش به «ایران‌وایر» می‌گوید: « خانواده و همه خویشانش در گیلان ساکن بودند. تقریبا هرماه سری به گیلان می‌زد. مخصوصا به خواهرش مریم خیلی وابسته بودند. این‌بار هم سه روز قبل از اعتراضات برای سالگرد مادرش آمده بودند که در لشت‌نشاء مراسم بگیرند.»۱۸دی؛ رشت در آتش و خونآذر به گواه نزدیکانش برای حضور در خیابان هیجان داشت. او همراه با خواهر و یکی از دوستانش حوالی ساعت ۵ بعدازظهر روز پنجشنبه ۱۸دی از لشت نشا برای حضور در خیابان به رشت رفتند: «متاسفانه دوستشان هم همان شب کشته شد اما چون خانواده‌اش اطلاع‌رسانی نکردند ما هم به تصمیمشان احترام می‌گذاریم. آذر بی‌تاب بود. به دوست و آشنا می‌گفت مغازه‌هایتان را تعطیل کنید. شش و نیم جمعیت بی‌سابقه‌ای در خیابان بود.»انبوه جمعیت از خیابان‌های مختلف از جمله محلی که آذر و خانواده‌اش بودند به سمت میدان شهرداری سرازیر می‌شوند: «توی خیابان سعدی بودند که نشانه‌های اول از خشونت حکومت را دیدند. گاز اشک‌آور می‌زدند و چون مریم خواهر آذر آسم داشت شرایط برایش سخت بود. آذر و دوستش اما دود سیگار را به چشم و صورت جوان‌ترها فوت می‌کردند و شال‌هایشان را سوزاندند تا دود اثر اشک‌آور را کم کند.»

ساعت که از ۹ گذشت، صدای تیراندازی از هر گوشه شنیده می‌شد: «چند نفر گلوله خوردند. خواهر آذر دوباره گفت خطرناک است، برگردیم. آذر و دوستش گفتند ما اگر بمیریم هم برنمی‌‌گردیم.»

حوالی ۹:۳۰ دقیقه شب خیابان را صدای تیراندازی برداشت. همه در حال فرار بودند. آذر پیشاپیش جمعیت بود. دوستش پشت سرش و خواهرش هم به‌دنبالشان: «خواهر آذر می‌بیند که آدم‌ها مثل برگ خزان دارند روی زمین می‌افتند. یکهو دوست خواهرش را می‌بیند که نقش زمین می‌شود و بلافاصله آذر به زمین می‌افتد.»

یک گلوله به صورت دوست آذر می‌خورد و یکی هم به ساق پای خودش. دوستش را صدا می‌کند و می‌بیند که زنده است و چشم باز می‌کند.

زن و مرد جوانی که در حال عبور بودند برای کمک به خواهر آذر می‌ایستند: «خواهر آذر دوستشان که به صورتش گلوله خورده بود را به‌آن‌ها می‌سپرد و خواهش می‌کند او را به بیمارستان گلسار برسانند. بعد بر می‌گردد سراغ آذر یک یک‌هو می بیند مامورها و لباس شخصی‌ها با وانت درحال جمع کردن کشته‌ها و زخمی‌ها از کف خیابانند.»چند جوان به داد خواهر آذر می‌رسند: «کمک کردند آذر رو ببرند توی یک پارکینگ عمومی. چند تا کشته و زخمی دیگر هم آنجا بودند. از بالای ساختمانی مشرف به پارکینگ یک نفر ملافه پایین می‌اندازد که جلوی خونریزی زخمی‌ها را بگیرند. پای آذر را هم می‌بندند اما گلوله به شریان اصلی پا خورده بود و خون‌ریزی قطع نشد.»

یک رهگذر دیگر به داد خواهر آذر می‌رسد: «او را هم رساندند به بیمارستان گلسار اما درست جلوی در بیمارستان از شدت خونریزی ایست قلبی کرد. احیا هم شد. وقتی در اتاق عمل بود ضریب هوشی‌اش به شدت افت کرد و نشد جراحی‌اش کنند. دوباره منتقل شد به آی‌سی‌یو اما تن مجروح و خسته‌اش تا ساعت چهار صبح ۱۹دی جنگید و بعد از بین ما رفت.»

رنج بازماندگان برای حفظ کرامت کشته‌شدگان

فرد آگاهی که درباره آذر نصیرپور با ایران‌وایر گفتگو کرده است به بامداد ۱۹دی و فرآیند تحویل پیکر کشته شدگان باز می‌گردد. به لحظاتی که وجدان بیدار کادر درمان به ویژه رییس بیمارستان گلسار «دکتر پوررضا» را به یاد می‌آورد: «در بیمارستان گلسار دستور اکید دادند که هیچ نیروی امنیتی را به داخل بیمارستان راه ندهند. مجروح‌ها را درمان کردند. کشته‌ها را هم متعهد شدند خودشان بفرستند باغ رضوان، اما به هیچ شکلی اجازه ندادند نیروهای امنیتی حریم بیمارستان را اشغال و رنج مضاعفی به خانواده‌ها تحمیل کنند.»

آن‌شب در بیمارستان گلسار نام دست‌کم ۲۰ کشته ثبت شد: «پیکر آذر را به‌دلیل اینکه دچار ایست قلبی شد حوالی ۵صبح به خانواده تحویل دادند. راننده آمبولانس هم آذر هم دوستش را برای خاکسپاری به محل‌هایی که خانواده‌هایشان مهیا کرده بودند برد. البته که مراسم خاکسپاری پر از نیروهای لباس شخصی بود.»

یکی از پزشکان معتمد خانواده نصیرپور که به‌دلایل امنیتی نامش نزد ایران‌وایر محفوظ است برای آذر و دوستش گواهی فوت صادر کرده است.

درباره آذر؛ زنی که آرزوهای بسیار داشت

منبع آگاهی که با ایران‌وایر گفتگو کرده آذر نصیرپور را «زنی که هرگز خستگی‌هایش را به زبان نیاورد» توصیف می‌کند: « کوتاه نمی‌آمد. از آن مادرهایی که خودش را عقب‌تر نگه‌میداشت تا بچه‌هایش پیش بروند. حتما آرزوهای زیادی داشت. سختی زیاد کشیده بود اما هیچ‌وقت بار سنگین سختی‌های زندگی را روی دوش فرزندانش نگذاشت.»

 آذر به گواه نزدیکانش از آن‌دسته آدم‌هایی بود که زندگی را از سر عشق جدی می‌گرفت: «روحیه‌اش شاد بود، حتی وقتی خسته بود، حتی وقتی دنیا مطابق میلش پیش نمی‌رفت. بلد بود بخندد، بلد بود انرژی بدهد، بلد بود حالِ خانه را عوض کند. به سلامتی‌ خیلی اهمیت می‌داد، چون عاشق زندگی بود. ورزش می‌کرد، مراقب بود سالم بخورد، همه این‌ها از سر آگاهی بود. می‌خواست همیشه سرحال بماند همیشه آماده‌ی زندگی باشد.»

فقدان آذر و جای خالی بزرگش در زندگی نزدیکان مخصوصا فرزندانش انکارناپذیر است. حالا کلماتی که به زبان می‌آورد برای آن‌ها معنادارتر است: «همیشه می‌گفت چرا جوان‌ها باید جانشان را بدهند؟  دلش برای بچه هاش و هم‌نسلانشان، برای زندگی‌هایی که هنوز نچشیده، خاموش می‌شدند، می‌سوخت. حق خودش و بقیه مردم می‌دانست که محترم زندگی کنند و برای همین ایستاد.»

از بخش پاسخگویی دیدن کنید

در این بخش ایران وایر می‌توانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راه‌اندازی کنید

صفحه پاسخگویی

ثبت نظر

اخبار

ویدا ربانی، روزنامه‌نگار زندانی با قرار وثیقه ۶ میلیارد تومانی آزاد شد

۲۸ بهمن ۱۴۰۴
ایران‌وایر
ویدا ربانی، روزنامه‌نگار زندانی با قرار وثیقه ۶ میلیارد تومانی آزاد شد