بیش از ۵ماه از بزرگترین کشتار معترضان در تاریخ معاصر ایران میگذرد. در حالیکه ایران نیمی از سال ۲۰۲۶ را در خاموشی مطلق اینترنت بوده، هنوز اسامی جدیدی از کشتهشدههای دو شب ۱۸ و ۱۹دی و شهادتنامههایی از آن دیماه خونین به جهان بیرون از ایران درز میکند.
این گزارش، روایت «وحید بیگی» است، معترض ۳۴ساله اهل شرق تهران که شامگاه ۱۸دی، ساعت حدودا ۸:۴۰ شب و در دقایق ابتدایی شکلگیری تجمع در حوالی چهارراه کوکاکولای خیابان پیروزی گلوله جنگی به ساق پای چپش خورد.
وحید که گلوله از پشت ساق پای چپ او وارد شد و از سمت جلو خارج و استخوان نازکنی پایش در محل اصابت گلوله خرد شده، میگوید که در لحظه رسیدن به خیابانهای اطراف پیروزی از عظمت جمعیت معترض گریه کرده و خانوادههایی را دیده که پیر، کودک، جوان و زن و مرد کنار هم برای اعتراض آمده بودند.
ایرانوایر مدارکی را رویت کرده که نشان میدهد استخوان نازکنی پای چپ او در نقطه اصابت گلوله خرد شده است. او اکنون در کشور دیگری در حال مداواست.
***
از عظمت جمعیت گریه کردم
وحید ۳۴ساله است و میگوید که از سال ۱۳۸۸، وقتی فقط ۱۷سال داشته در همه اعتراضاتی که در تهران شکل گرفته حضور داشته؛ ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴. او با تاکید که در روزهای نخست اعتراضات معیشتی مردم که بهسرعت رنگ ضدحکومتی به خود گرفت، مردم را میدیده که منتظر فرصتی بودند تا خیابانها را تسخیر کنند، میگوید: «من از جمهوری اسلامی متنفر بودم، همیشه معترض بودم. بسکه مردم را آزار و اذیت کردهاند. امید و آینده همه را نابود کردند. همان روزهای اول رفتم جلوی (پاساژ) علاالدین. مغازهدارها شعار میدادند ولی مامورها با گاز اشکآور و ساچمه مردم را متفرق میکردند. میزدند توی کرکرههای مغازهها و گاز اشکآور آنقدر زیاد بود از راه دور هم چشم آدم را میسوزاند.»
اشاره او به اعتصاب بازار و اصناف مختلف در تهران است که همزمان با سقوط شدید ارزش ریال و شرایط بسیار دشوار اقتصادی از هفتم دی شروع شد و بهسرعت به یکی از گستردهترین اعتراضات ضدحکومتی در تاریخ معاصر ایران تبدیل شد..
وحید در ادامه صحبتهایش به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای شبهای ۱۸ و ۱۹دی اشاره میکند و میگوید: «وقتی شاهزاده فراخوان داد دیگر تصمیم گرفتم که شرکت کنم. شب ۱۸ دی، حدودا هفت و نیم با موتور از خانه بیرون رفتم. واقعا باورم نمیشد. خانواده، زن مرد بچه همه با هم صورتها را پوشانده بودند و داشتند راه میرفتند توی خیابان پیروزی. خیلی شلوغ بود. من گریهام گرفت فکر میکردم کار جمهوری اسلامی تمام است. روی موتور که داشتم می رفتم واقعا گریهام گرفته بود، تازه اولش بود و داشتم نگاه میکردم که کجا بروم. رسیدم سمت چهارراه پیروزی. مامورها آنجا بودند و نمیگذاشتند مردم از خیابان رد شوند. سپاه بودند، لباس شخصی نبودند. به من گفتند از این جا نرو، برو سمت پایین. من رفتم پایینتر موتور را پارک کردم و آمدم سمت مردم.»
به گفته او جمعیت در خیابانهای اطراف به قدری زیاد بوده که او فکر نمیکرده بتواند به خیابان پیروزی برسد، در خیابان اصلی و در حوالی تقاطع چهارراه کوکاکولا اما، به گفته او « نیروی انتظامی و سپاه داشتند با ساچمه میزدند و جمعیت مدام در خیابانهای فرعی میآمد عقب. به طرز وحشتناکی میزدند، فکر نمیکردند به صورت دارند میزنند یا بین مردم پیرمرد هست، بچه هست، بدون در نظر گرفتن اینها ساچمه شلیک میکردند.»
وحید با جزییات درباره کشاکش اعتراض بین مردم، تلاش ماموران برای متفرق کردن و عقبراندن مردم هم صحبت میکند: «بعد از این حمله، مردم یکمی عقب نشستند ولی همه آنقدر مصمم بودند که بعد ده پانزده دقیقه دوباره وارد خیابان پیروزی شدند. ما سمت شرق چهارراه کوکاکولا بودیم و میخواستیم به جمعیتی که آن طرف چهارراه بودند وصل شویم. مدام مردم را جدا میکردند و متفرق میکردند تا گروههای کوچکتری شویم و بتوانند سرکوب کنند.»
از او میپرسم که مردم چه میکردند، جواب میدهد: «مردم مسالمت آمیز شعار میداند و آنها پشت سر هم اشکآور میزنند. صدای ساچمه میآمد. ولی مردم نمیترسیدند، میرفتند سمتشان.»
در یک آن، اما فضا تغییر میکند: «چند تا گاز اشکآور زدند وسط خیابان و مردم ایستادند. من وسط ماندم. آمدم بدوم سمت مردم که احساس درد شدیدی در پایم کردم. اصلا نفهمیدم تیر خوردم. مثل برق گرفتگی بود. درد شدیدی بود. من فکر میکردم گلوله گاز اشکآور خورده توی پایم باورم نمیشد تیر جنگی زده باشند. داشتند ساچمه میزدند و حقیقتا فکر نمیکردم همان اول بخواهند شلیک کنند با تیر جنگی به سمت مردم.»
او با وجود درد زیاد و خونریزی موفق میشود خود را به میان مردم برساند، خانوادهای در همانجا به او کمک میکنند چفیهای که با آن صورتش را پوشانده بوده باز کند و دور ران پایش ببندد تا خونریزی کمتر شود: «برای اینکه دستشان نیافتم هر جوری بود خودم را رساندم سمت جمعیت. داد میزدم و کمک میخواستم از مردم. حالم خیلی بد بود. یک نفر آمد و گفت چی شده، گفتم فکر کنم ساچمه خورده. من قبلا هم ساچمه خورده بودم و اینقدر درد نداشت. جایی نشسته بودم چند تا خانواده بودند و گفتند چفیهات را باز کن ببند بالای زانویت که از خونریزی جلوگیری کند. نگران شناسایی و صورتم بودم. همه ترسم این بود که دستشان نیافتم. برای همین عقبتر رفتم. زمانی که داشتم میرفتم عقب، چند تا خانم من را سوار کردند.»
او موفق میشود خود را به مکان امنی برساند. به گفته خودش بعدا متوجه میشود که گلوله جنگی بوده و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج شده. همین این امکان را به او داده که به بیمارستان نرود. شهادتهای بسیاری درباره تلاش ماموران سرکوب برای بازداشت شهروندان معترض و زخمیهای اعتراضات در بیمارستانها تاکنون منتشر شده است. گزارشهایی از بازداشت کادر درمان که در بیمارستانها به معترضان زخمی کمک رسانده بودند نیز منتشر شده است.
وحید موفق میشود با سرم شستشو، آنتی بیوتیک و پانسمان زخم خود را کنترل کند، اما درد امانش نمیداده و به توصیه نزدیکانش، میتواند به سختی و با چندین واسطه از کادر درمانی که به زخمیها کمک میکردند، کمک بگیرد و همانوقت بوده که متوجه میشود استخوان نازکنی پای چپش شکسته است.
ترسم از بازداشت و شکنجه بود
وحید بارها در طول مصاحبه به وحشت خود از بازداشت و شکنجه اشاره میکند. او لحظههای بازگشت به مکان امنی که برای حدود یک هفته بعد از زخمی شدن به آن پناه برده بود و بعد از آن تلاش برای بهبودی و حفظ امنیت خود را با جملاتی چون «از مرگ ترسی نداشتم، فقط نمیخواستم من را بگیرند» ادامه میدهد.
وحید میگوید که حدود یک ماه بعد، یعنی ۱۷بهمنماه، ماموران بسیج به خانه پدر و مادرش می روند و سراغ او را میگیرند، چون او را پیدا نمیکنند، وسایل الکترونیکیاش، از جمله کامپیوتر و هارد اکسترنال او را با خود میبرند: «من همیشه از خانه بیرون میرفتم، توی خانه نمیماندم و با مردم خوش و بش میکردم. احتمالا از این غیبت من متوجه شده بودند اتفاقی افتاده. حدود یک ماه بعد، ۱۷بهمن ریختند خانهمان و وسایل الکترونیکیام را بردند. هارد و کامپیوترم را بردند. پرسیده بودند کجاست، اطلاع دارید ازش؟ لباس شخصی بودند.»
وحید بعد از شنیدن این موضوع و بازداشت چند تن از دوستانش، ایران را ترک میکند: «۲۰ اسفند هم دوباره ریختند خانهمان و بی احترامی کرده بودند و گفته بودند هر جا هست باید برگردد. واقعا برایم سوال است که نمیدانستند من رفتم از ایران؟ فکر میکنم بین خودشان هم اطلاعات خیلی در گردش نیست.»
او با تاکید بر اینکه «قانونی» و از طریق فرودگاه «خمینی» تهران ایران را ترک کرده، به درد شدید و استرسی که حین عبور از گیتهای مختلف امنیتی متحمل شده اشاره میکند و میگوید: «به عزیزانم زنگ زدم و گفتم اگر تا چند ساعت دیگر از من پیامی نگرفتید بدانید دستگیر شدم. حلالیت طلبیدم خلاصه و راه افتادم.»
او با گفتن اینکه مسیر ورود از در فرودگاه تا سوار شدن به هواپیما با وجود اینکه او همیشه ورزشکار بوده، طولانیترین مسیر عمرش بوده، میگوید: «استرس شدیدی داشتم و وقتی پاسپورت را مهر خروج زد رفتم اتاق سیگار و ۵ شش نخ سیگاری که مانده بود را پشت هم کشیدم. با خودم فکر میکردم آخرین سیگارهایت قبل از دستگیر شدن است. از آنجا، تازه نوبت به بخش سپاه رسید. من توی زندگی همیشه ورزش زیاد کردم، زمانیکه این راه را میرفتم، احساس میکردم یکی از دورترین و طولانیترین راههای زندگیام بوده. شاید به لحاظ مسافتی کم باشد ولی از لحاظ ذهنی اینقدر به من فشار آمد که احساس میکردم الان سکته میکنم. با اینکه آن همه قرص خورده بودم. درد داشتم و در درون داشتم داد میکشیدم ولی مجبور بودم طوری وانمود کنم که همهچیز عادی است.»
این جوان معترض با اشاره به خطر بازداشت که بیخ گوشش حس میکرده، میگوید: «یکجا از گیت سپاه که رد شده بودم و نشسته بودم سوار شویم، هندزفری توی گوشم بود. منتظر بودم بیایند و دستگیرم کنند. سوار هواپیما که شدم باورم نمیشد. هواپیما که حرکت کرد من فقط گریه میکردم تا رسیدیم. وقتی رسیدیم من بودم توی یک کشور غریب، نه کسی را میشناختم و نه میدانستم اید چکار کنم. کلا پاچیده بودم. یک آدم ویرانه که نه زبانشان را بلد است، نه میداند چه کار کند.»
رنج او البته امروز هم ادامه دارد، غربت و پایی که دیگر احتمالا برایش پای سابق نخواهد شد.
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر